پیـغام گیر تلفن برخی شاعـران ایـرانی !
پیغام گیر تلفن حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!
پیغام گیر تلفن سعدی :
کی محرمه کی نامحرمه
سلام سلام آی بچهها
آی بچهها آی غنچهها فرشتهها
عموی من برادر بابای من محرم یا نامحرمه؟
پسرخاله که اومده به مهمونی محرم یا نامحرمه؟
پسر عمو که اومده خونه ما به مهمونی
پدربزرگ قصه میگه قصههای خوب و قشنگ
میخوام برم به بقالی تا بخرم یک سیر پنیر
راستی کیه در میزنه؟ پسر دایی پشت دره
اینو میدونستی که!
حتي موهايم هم مي دانند که پايان شب سيه سپيد است.
غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
از شما دور شدن ، زار شدن هم دارد...
هر که از چشم بیفتاد محلش ندهند
عبد آلوده شده خوار شدن هم دارد
مطیع رهبر
گر شام بلا نبوده ایم حال هستیم
ای مردم عالم همگی گوش كنید
تا آخر عمر مطیع رهبر هستیم
شعر ( آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام )
ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام
آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام
در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین
ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام
پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره
اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام
ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل
وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام
نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام
اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام
من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام
آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام
بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین
اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام
دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت
با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد
ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد
احساس كرد از همه عالم جدا شده ست
در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده ست
در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت وقتي كه ميزو دفتر و خودكار دم گرفت
وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت
باز اين چه شورش است كه در جان "واژه" هاست
شاعر شكست خورده ي طوفان "واژه" هاست
بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت
يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند
دارد غروب فرشچيان گريه مي كند
با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد بر روي خاك وخون بدني را رها كشيد
او را چنان فناي خدا، بي ريا كشيد حتي براش جاي كفن؛ بوريا كشيد
در خون كشيد قافيه ها را، حروف را
از بس كه گريه كرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت
اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت
بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود
او كهكشان روشن هفده ستاره بود
خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن... پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن... شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن...
در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس
شاعر كنار دفترش افتاد از نفس
سيد حميد رضا برقعي
یک چفیه
|
یکچفّیه،چندتکه استخوان آورده اند
تحفه ای از قد وبالای یلان آورده اند
چون علی اکبر شتابان در شهادتگاه عشق
اربا-اربایی ، علی اصغر- نشان،آورده اند
دکتر فاضلی دوست |
آرزوهــــا
به بهانه امدن نائب امام زمان به استان
این جمعه نیا! امیرمان می آید!
آن جمعه نیا، وزیرمان می آید
داریم حساب می کنیم آقاجان
با آمدنت چه گیرمان می آید!
برای دلم!!
شود وصال یار نصیب دل خراب شود؟!
برون زپرده چسان بر دل خراب شود؟!
دلی که اهـل گنـه گشـته و پـر از زنگار
کجـا نشانگـر خورشـید و آفتاب شود؟!
زبان بخواندولیکن دلی که یکدله نیست
کجـا سزد که پذیرای یک جواب شود؟!
دل ار ظهـور عـزیـزش طـلـب کنـد بایـد
چنـان کند که دعـا کـرده مستجاب شود
دلـی کـه منتظـر جلـوهای ز دلـدار اسـت
شـده شبـی زغـم او برون زتاب شود؟!
زهجریار همی اشک و ناله کافی نیست
دلـی بسـاز که لایـق بـه آن جناب شود
( معین )
فقط مانده وطن از چین بیاریم ...!!
نه تنها پیرهن از چین بیاریم
که اقلامی خفن از چین بیاریم
برای رفع مشکل از جوانان
در این فکریم زن از چین بیاریم!
کفن پوشان راه محو فقریم
يک شعر زيبا از مولانا.
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت
آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ،هيچ مگو
گفتم :اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت : آن چيز دگر نيست دگر ، هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ، جز كه به سر هيچ مگو
حرف دل من باتو!!!توکه سرمیزنی بردل ویرانه من!!!اینم حال وروز دل من!!!
ای هوای دیدنت سوز آه من گوشه ی ابروی تو قبله گاه من
کشته ی این حسرتم کز چه رو ای گل چهره پینهان میکنی از نگاه من
به جلوه ی خود نازنین یارا شبی بیارا خلوت ما را
به جلوه ی خود نازنین یارا شبی بیارا خلوت ما را
من که صد نی حرف دل درگلو دارم باخیالت روز و شب گفت و گو دارم
کی شود تا من نهم سر به دامانت از ازل این لحظه را آرزو دارم
به جلوه ی خود نازنین یارا شبی بیارا خلوت ما را
به جلوه ی خود نازنین یارا شبی بیارا خلوت ما را
ای هوای دیدنت سوز آه من گوشه ی ابروی تو قبله گاه من
کشته ی این حسرتم کز چه رو ای گل چهره پنهان میکنی از نگاه من
به جلوه ی خود نازنین یارا شبی بیارا خلوت ما را
به جلوه ی خود نازنین یارا شبی بیارا خلوت ما را
درسوگ پدر
سایه ای بود و پناهی بود و نیست
شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست
سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد
در سوگ پدر از :محمد علی بهمنی
دلگیرم
یا صاحب الزمان!!
کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد
برشوره زار دلهاباران نخواهد آمد
رفتی کلاس اول این جمله راعوض کن
آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد . . .
خوش آمدی خوش آمدی یابن الزهرا
گل نرگس امشب گل مجلس شده
حجت داور مهدی
وارث حیدر مهدی
بر همه یاور مهدی
خوش آمدی خوش آمدی یابن الزهرا
آرزوی عترت قدمت مبارک
عطر و بوی قرآن ز دمت مبارک
امید قرآن مهدی
کمال ایمان مهدی
جمال سبحان مهدی
خوش آمدی خوش آمدی یابن الزهرا
همه سر نهادند به ارادت تو
دل فاطمه شاد به ولادت تو
کل ولایت مهدی
بحر عنایت مهدی
شمس هدایت مهدی
خوش آمدی خوش آمدی یابن الزهرا
همه محو رویت، همه خاک کویت
بسته آفرینش، دل به تار مویت
سرّ نهانی مهدی
نور عیانی مهدی
قبله جانی مهدی
خوش آمدی خوش آمدی یابن الزهرا
ای تمام دینم در رهت نشینم
تا گلی ز باغ عارضت بچینم
جانم فدایت مهدی
منم گدایت مهدی
محو ندایت مهدی
خوش آمدی خوش آمدی یابن الزهرا
تا رسد ز کعبه مژدة ظهورت
یاورانت آیند همه در حضورت
آل پیمبر مهدی
زهرای اطهر مهدی
ندا دهد سر مهدی
خوش آمدی خوش آمدی یابن الزهرا
نغمة نمازت کی به گوشم آید
تا به تو مسیحا اقتدا نماید
امید طاها مهدی
امام عیسا مهدی
رهبر موسی مهدی
خوش آمدی خوش آمدی یابن الزهرا
آی قصه قصه قصه
هم آینه های پـاک را سجـده کنیـد
هر قبر که پیکـر شـهـیـد در اوسـت
افتاده شوید و خاک را سجده کنید
مرگ من تماشائیست
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا
دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
گره افتاد در کارم به خودکرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
شعرخنده دار
کنون رزم Virus و رستم شنو دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفندیارش یکی Disk داد بگفتا به رستم که ای نیکزاد
در این Disk باشد یکی فایل ناب که بگرفتم از Site افراسیاب
چنین گفت رستم به اسفندیار که من گشنه نون سنگک بیار
خاطره ای با من هست.
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
خواستم که با تو درد دل کنم
زنده یاد قیصر امین پور
این ترانه بوی نان نمیدهد
بوی حرف دیگران نمیدهد
سفره دلم دوباره باز شد
سفرهای که بوی نان نمیدهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریهام ولی امان نمیدهد
مست و هشیار
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا
|
ای رفته کمکم از دل و جان، ناگهان بیا |
میخوام ببینمت
دلواپسی بس است بیا تا ببینمت
از دور هم اگر شده حتی ببینمت
هر بار با شنیدن تو تشنه تر شدم
این بار دیگر آمدهام تا ببینمت
تردید نیست، فال چرا؟ استخاره چیست؟
باید بدون شاید و اما ببینمت
نافله ناز
یادت می آید فراموشی دیروز را وقتی که از کوچه ناهوشیاری رد می شدیم ؟ من یک آفتابگردان کوچک را بغل گرفته بودم و داشتم تمرین روشنایی می کردم . تو بدون اینکه زنگ بزنی وارد آیینه شدی ، کنار من نشستی و یک بسته تیر به تنهایی من شلیک کردی .
تو يك قبيله مژگان بودي با قافله ي خواب در چشمان من ! تو شبيه حضرت يوسف بودي ، تو شبيه حضرت مسيح بودي ! انگار تو را فرشته ها در آينه گذاشتند . حرف ميزدي مثل بوسه ، خيره مي شدي عين خورشيد ، روزهاي شبنمي شكوفه مي پوشيدي ، روزهاي باراني به تنهائي سنجاقك پناه مي بردي ... من روزي صد بار مي مردم تا تو را يك دهن تكلم كنم .
اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا