تو مرا به ابديت گذرا و جاودانگي كوتاه خود بردي ،‌در دستم جوانه اي بي پايان نشاندي و با آوائي كه از هيچ سو مي آمد صدايم زدي : مرگ قشنگ ! و صدايم زدي :‌ فرشته خاكي ! و صدايم زدي :‌ اندوه زيبا ! تو مرا به جزيزه ي چلچراغ ها بردي و در مرجان هاي همهمه خواباندي ، دستم را به موج ها سپردي و به شيوه پريان ، قلبم را به زير تورهاي نامرئي كشيدي ...

تو مرا در ستاره ترين طرز خود و در آيينه ترين زاويه ات به تصوير كشيدي ، از مه و سرگرداني عبور دادي و به شديدترين وضعي زيبايم كردي و از آن سوي هزاران آينه با من سخن گفتي و از پشت صدها پيكره ،‌سايه هايم را فراخواندي و مرا به منشورهاي منظم قانون دادي تا چيرگي اندامم را بگيرند و تراش هاي روحم را صيقل دهند ...

دستم را گرفتي و از دالان هاي زمان عبور دادي و به سرداب هاي تاريخي خود بردي و از زبان موميايي ها با من به لهجه كتيبه ها تكلم كردي ! تو مرا در جشن سپيده دم افتتاح نمودي و شوق افق ناپذير نگاهم را پر از شهاب هاي دربدر ساختي و با بادبان طوفان از خليج آرامشم گذشتي و خواب هاي راكدم را در هراس زنگوله ها بر آشفتي ...

تو مرا به كوهپايه هاي نبوت بردي ، از خواب فرشتگان گذر دادي ،‌ پرهايم را در غليانگاه ملكوت انداختي ،‌ مشعل هايم را از خاموشي ها برافروختي ، مرا پاسبان معابد و فرشته مزارها ساختي ، دستم را گرفتي و از دروازه مذاهب عبور دادي و به سراپرده ي بعثت بردي و برايم در شامگاه انجيرها زير سايه زيتون ها قسم خوردي و بارها مرا در لحظات بدوي و ثانيه هاي صحرايي تنها گذاشتي تا زمزمه خاموش حراها را بشنوم و در منظره الهام ،‌ خيل فرشتگان چادرنشين را بنگرم ...

تو مرا به روستائيان راستي سپردي تا شخم رنج را بياموزم ، مرا به قبايل جسارت دادي تا شيوه شمشير را فرا گيرم ، تو مرا به ميهماني غروب بردي و برايم شام غريبان سفارش دادي ... در گوش شب هاي مديترانه اي مژگانم از ترانه هاي ابري ماوراء بهار زمزمه كردي ، اشكم را در بلور انتظار تبخير كردي ، آه هايم را رنگ آينه ها بخشيدي ...

تو از غريزه هاي معصوم و شهوت هاي روحاني سخن مي گفتي و انتظار داشتي كه حواس در پرسه هاي شبانگاهت ترانه بخواند ، تو با اندام هايي حشر و نشر داشتي كه به هيچ بستري نيالوده اند و با لبهايي به پيشواز بوسه ها مي رفتي كه هرگز در كالسكه هوس ها ننشسته اند ، تو در ميدان چهار فصل ، شبنم مي فروختي و در حجره هاي آيينه تصوير مي تراشيدي .

تو ميليون ها سال از زمان فاصله داشتي و در چند كهكشاني من بسر مي بردي و از آنسوي تقويم ها و ورق ها مي آمدي و در مسيري غير از گردش خورشيدها قدم مي زدي ... مي گفتم فاصله هاي تو خيلي دور و زيباست ... هنوز دستت بوي بيگرانگي مي دهد و از دور خاصيت خورشيدي پيشاني ات پيداست . هنوز چشمت نگران تاك ها و هراسان خوشه هاست ، هنوز آن كاروان هاي غيبي در بيابان هاي توهمت در رفت و آمدند و آن كودكان باستاني در سواحل تاريخي يادت با بادبان حوادث بازي مي كنند ...

هنوز آن پيامبران دوره گرد ، در بازارهاي قلبت مذاهب منسوخ را تبليغ مي كنند و ابروانت از مشاهده زخم كدورت مي گيرد و ويرانه هاي اندوهت پر از بيزاري آوارهاست ، هنوز در پنهانگاه روانت اوراقي از كارنامه انسان ،‌بايگاني ست و صخره هاي تنهائي ات قرارگاه پرندگان مهاجر است ...

... و من اين زخم دربدر اين پرچمدار گريز ، مثل درخت افسوس‌ ،‌ در بيشه آتش دور از دسترس هاي آبي و فرصت هاي سبز به تو مي نگرم . مثل تنهايي در آينه ايستاده اي ... كسي در غرفه هاي نگاهم نيست ، كسي زخم هايم را برايت ترجمه نمي كند ، كسي اوراق پاره پاره احساسم را نمي خواند و مجموعه توقيف شده بغضم را در دكه هاي نگاهت نمي گذارد ، دستهاي التماسم در آستين گرداب هاست ... تو مرا به خوابيدن در زخم ، عادت دادي چشم تو يكپارچه شعر و شعر تو يكپارچه اشك !

تو مرا با نخستين كوچ خود خاكستر كردي ،‌ تو مرا به خانه به دوشي بهار فرستادي ، كاش آن بهار مرطوب را زير خاطره ي مژگان هايت نمي خوابيدم ... اما نه ! تو دروازه هاي غرور مني ! مرا به سيناي گونه ات بگذار ، باز هم مرا در سايه بان زيتون هاي مژگانت ميهمان كن ! بگذار تا شام آخرم را در ماهتاب لبخندت ميهمان باشم ! بگذار با كمند شعر از كنگره هاي جمالت بالا روم و چونان كتيبه اي در كمركش پيشاني ات به طلايه داري زمان بايستم ! بگذار ترانه وار از شكوفه بندان مژگانت عبور كنم ، مرا در مرواريدهاي اشكت غوطه ده ! و به جاي همه جنگاوران از باروي مژگان هايت تيربارانم كن ! برايم از گله هاي دور بگو اي مجنون صحراها ! من بهار امسال را فراموش كرده ام ... اما نه ! دست هاي تو واهي و چشم هاي تو شيشه ايست ،‌ سهم من از تو اي آفتاب خندان و اي ماه متبسم و اي ستاره ي زيبا ،‌ جز انعكاسي كمرنگ در بركه هاي نوراني و آئينه هاي مبهم نيست . تو آن دروغ بزرگي كه به حقيقت پيوسته است و آن واقعيتي كه هرگز به چشم نمي آيد ، تو آيينه اي كه من به حيرتت دچارم ... آري ! آري ! چشم تو زيباترين پوچ ها و دست هايت مهربان ترين هيچ هاست .

مرا به كجا مي خواني اي مرموز مرمرين ،‌ در اين شامگاه باروني ؟ و در من چه مي روياني اي پيكره ي نامرئي درين كارگاه كابوس گرفته ي الهام ؟؟ و كدام آهنگ قديمي را در من ميميراني اي پرده گمشده ؟؟؟ اما نه ،‌ ... من هنوز ،‌ هنوز هم در فراموشي به ياد تو هستم ،‌ هنوز هم با خاطرات تو مي خوابم . هيچ كس مرا اينقدر به ملكوت نزديك نمي كند ،‌ هنوز وقتي لباس مي پوشم ترانه ی تو را مي خوانم ...