خسته، شکسته، ........اقامت در مکانی که نامش آسایشگاه جانبازان است
روی تابلوی آسایشگاه نوشته اند : بیمارستان روان پزشکی !!!!
مردانی که دیروزشان، غرورشان، غیرتشان، مردانگیشان تمام ایران را به دوش میکشید.....امروزشان خسته و شکسته است
حتی به یاد نمی آورد چندصباح در جهاد فی سبیل الله رزمیده است
درون آسایشگاه جایی است که برای افسردگی تمام عمر ظرفیت دارد
محیطی دلگیر با سکوتی سرد و سنگین
و مردانی که نامشان جانباز اعصاب و روان است
به قامتشان که نگاه میکنی.....تمام مردانگی را خلاصه می یابی .....
شکستند تا نشکنیم..... افتادند تا بایستیم
یکی بازویش را نشان داد : گوشتی روی استخوان نبود اثر خمپاره بود ......گفت من و همه رفقام فدای چادرت خواهرم.........
خجالت کشیدم .... تو چقدر مردی ....
قامتهای مردانه ای که امروز رنجور از دردها و اجحافها هستند
او تحت پوشش بنیاد شهید است اما از عهده مخارج زندگی بر نمی آید....
مردی هست که حسرت دیدار خانواده را دارد ........رهایی.... ترکش کرده اند ....
قامت هنوز تنومندش نشان از پهلوانی دیروزش دارد اما امروز از همه گریزان است ....هیچ نمی گوید .... کلامی ....فقط می گریزد ....دوربینها و حرفهای ما که هیچ سهمی در انقلاب و جنگ خونین نداشتیم برایش بی معنی است ....به مضحکه میگیرد حرکاتمان را ..........حق داری برادر ...حق داری ...چرا سهم تو بعد از تمام مردانگیها، تنهایی و زجر و درد بود؟ ......
پلکان خوبی هستی برادر ...نمیخواهی از شانه هایت بالا بروند برای دنیای دونشان ..اما چون ساقه ات شکسته، دست و بالت رو می بندند و از نخاعت بالا می روند
تو نمیتوانی نفس بکشی اما آنها از همان ریه های از بین رفته و شیمیایی ات آخرین اکسیژنها را میگیرند تا بیشتر نفس دنیوی بکشند
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 9:11 توسط sadegh
|