ایرانیم وارث خون شهیدان

تیر آرش در کمانم،نام ایران بر زبانم، سرکشم چون کوه آتش، آتشم آتشفشانم، چون سیاوش پاک پاکم، همچو رستم پهلوانم، کاوه ام من تار و پود کاویانم، من زماد و کورشم من مازیارم، بابکم ایرانیم من وارث آزاد گانم و ..... تمام اینها را کناری بگذار من وارث خون شهیدانم.........

جایی که عقاب پربریزد

آسایشگاه و مردان مرد ..........اعصاب و روان، هیچ ندارم برای گفتن ...قامتهای خمیده تان را که میبینم ...سکوت سنگینتان...حافظه های ضعیفتان ....قدرت تکلمم را میگیرد ....مبهوت مردان مردم .....مردترین مردان ....مردانی که مردانگی دیگر مردان در برابر مردانگیشان رنگ می بازد .....اگر بین آنهای دیگر مرد هست پس اینها که اند؟ اگر اینان مردند پس دیگران که اند؟

نه نه نه ....مرد فقط شمایید....مردانگیهای دیگر رنگ می بازد ....

ادامه نوشته

جایی به نام آسایشگاه!

خسته، شکسته، ........اقامت در مکانی که نامش آسایشگاه جانبازان است

روی تابلوی آسایشگاه نوشته اند : بیمارستان روان پزشکی !!!!

مردانی که دیروزشان، غرورشان، غیرتشان، مردانگیشان تمام ایران را به دوش میکشید.....امروزشان خسته و شکسته است

حتی به یاد نمی آورد چندصباح در جهاد فی سبیل الله رزمیده است

درون آسایشگاه جایی است که برای افسردگی تمام عمر ظرفیت دارد

محیطی دلگیر با سکوتی سرد و سنگین

و مردانی که نامشان جانباز اعصاب و روان است

به قامتشان که نگاه میکنی.....تمام مردانگی را خلاصه می یابی .....

شکستند تا نشکنیم..... افتادند تا بایستیم

یکی بازویش را نشان داد : گوشتی روی استخوان نبود اثر خمپاره بود ......گفت من و همه رفقام فدای چادرت خواهرم.........

خجالت کشیدم .... تو چقدر مردی ....

قامتهای مردانه ای که امروز رنجور از دردها و اجحافها هستند

او تحت پوشش بنیاد شهید است اما از عهده مخارج زندگی بر نمی آید....

مردی هست که حسرت دیدار خانواده را دارد ........رهایی.... ترکش کرده اند ....

قامت هنوز تنومندش نشان از پهلوانی دیروزش دارد اما امروز از همه گریزان است ....هیچ نمی گوید .... کلامی ....فقط می گریزد ....دوربینها و حرفهای ما که هیچ سهمی در انقلاب و جنگ خونین نداشتیم برایش بی معنی است ....به مضحکه میگیرد حرکاتمان را ..........حق داری برادر ...حق داری ...چرا سهم تو بعد از تمام مردانگیها، تنهایی و زجر و درد بود؟ ......

پلکان خوبی هستی برادر ...نمیخواهی از شانه هایت بالا بروند برای دنیای دونشان ..اما چون ساقه ات شکسته، دست و بالت رو می بندند و از نخاعت بالا می روند

تو نمیتوانی نفس بکشی اما آنها از همان ریه های از بین رفته و شیمیایی ات آخرین اکسیژنها را میگیرند تا بیشتر نفس دنیوی بکشند

راهیان نور همینجاست در شهر خودمان.............

کاش راهیان نور معبری به منزل جانباز خوزستانی میزد! جانباز ؟؟ الان در چه وضعیه ...برادر شرمنده ام که شرمندگی دیگران رو هم باید به دوش بکشیم! مگه شانه های من چقدر توان داره! چرا همتی نیست تا از بار شانه های ما کم کنه؟ ادعا نیست و خودبینی، نه، واگویه درد است، وارد این راه شدیم بر حسب تکلیف اما بار این راه خیلی سنگینه و نیرو کم، گویا عقبه با بمبهای روزمرگی شیمیایی شدن .......... واقعیته و اتهام نیست.....توان شانه های دوستانمان را یاعلی مددی کن.

راهیان نور همینجاست در شهر خودمان.............

اول چراغ خانه .....سیره شهدا هم همین بود

راهیان نور همینجاست در شهر خودمان.............

راهیان نور همینجاست..........

اما یه نکته خیلی مهم : جانباز عزیز ما از راهیان نور پرسید و آهی کشید ...... بله راهیان نور ...نه دوستان شک نکنید. من خودم از مشتریهای ثابت هرساله راهیان نورم. شده از هر برنامه ای میزنم و راهیان رو میرم ...راهیان نور که آقا هم این طرح رو تأیید کردن .....اما هرچیزی قاعده و حد و حدود داره

تو این چند ساله خروجی راهیان نور اون چیزی که باید میشد نشد.....راهیان نور شده طرحی که شهدا رو در زمان و مکانی خاص حبس میکنه...صرف رفتن به اونجاها و گریه کردنها ....فایده ای نداره ....اون تأثیری رو که باید رو همه نمیذاره ...تعارف نکنیم، اعتراض هم نکنید ...اگر راهیان درست هدایت میشد ما سیره شهدا رو پیاده میکردیم اما کو سیره شهدا؟

سیره شهدا تنها گذاشتن همرزمانش بود؟ فراموشی اونا؟ حتی اینکه خیلیهامون باور نکنیم مردان جنگ چه مشکلاتی داردن و چه ظلمهایی بهشون میشه؟ دریغ کنیم از یه دلجویی و سرزدن بهشون؟ نه .............. ما شهدا رو حبس کردیم در زمان و مکان ...جاری نشد سیره شهدا که اگر میشد این نبود اوضاع جامعه .........

منظور این نیست که راهیان تعطیل بشه، خیر اما اهم و فی الاهم ....

چقدر هزینه راهیان نور میشه؟ اگر یک صدم از اون هزینه ها چه مادی و چه معنویش صرف عزیزان جانباز میشد خیلی مشکلات حل بود.......شهدا هم راضی تر بودن...........

چطوری میریم و اونجا شهدا شهدا میکنیم اما باقی الشهدا رو تو شهر تنها گذاشتیم؟!

راهیان نور همینجاست ..همینجا تو کوچه پس کوچه های شهرمون جایی که بچه های جنگ دارن تو انزوا و مشکلات می پوسن...دارن ذره ذره آب میشن و ما کیلومترها میریم سمت شهدا بدون سیره شهدا، انقدر هم اونجا به بچه ها میگن شهدا انتخابتون کردن که دیگه وقتی برمیگردیم خیلیهامون فکر مکنیم تکلیف انجام شد و تمام شد و من خیلی خوبم چون شهدا انتخابم کرده بودن ...اینا همش حرفه که بی هوا از دهان ها خارج میشه ....شهدا آیا راضیند که جانبازان و همرزمانشون در انزواها بپوسن و پرپر بشن و حتی نام شهید ازشون دریغ بشه؟ هرچی تهمت بلدن آدمهای نالایق که از قضا مسئول شدن نثار اینها کنن؟ و ماهم سکوت؟ و ماهم بی خیال؟ خود شهدا مگه نبود سیره اونها که وقتی برای مدت کوتاهی مرخصی می آمدن اولین کارشون سرکشی از خانواده شهدا و جانبازان بود؟

می دویم سمت شهدا بدون سیره شهدا

حکایت یار در کوچه و ما گرد جهان میگردیم .........

 

مسئولین بی درد

از جبهه گفت ..از همرزمانش ....میگفت:

شما میدونی وقتی دوستت کنارت از تشنگی شهید میشه یعنی چی؟ میدونی وقتی تمام بدنت زخم سالک میگیره و وقتی برمیگردی شهر و همه ازت فرار میکنن یعنی چی؟ میدونی عقبه لشگر رو دشمن شیمیایی میکنه یعنی چی؟ میدونی پیکر همرزمانت میمونه میپوسه یعنی چی؟ میدونی آب نیست، نمک و آبلیمو نیست یعنی چی؟ میدونی حداقل آب و تدارکات فقط باید به بچه هایی که خط رو نگه میدارن برسه یعنی چی؟ چون جنگه و چاره ای نیست خط باید حفظ بشه ... ما اینطوری جنگیدیدم و الان خیانتها سر به فلک میزنه، عده ای جانبازی رد کردن برای خودشون و دارن استفاده می کنن و ما ...

خدایا چقدر بچه های جنگ مرد و مردانه اند ...اصلاً مردونگی کم میاره در مقابل اینها ...

خیلی مهم: خودش مرد جنگه اما میگفت: من وقتی با جانبازی حرف میزنم حتی پشت تلفن، با تمام زجر جسمیم می ایستم به احترام.......................

مغز ناقصم سوت کشید با حرف این جانباز، پس ما چی؟ جا نداره مثل حاج سعید قاسمی کف کفش این عزیزان رو ببوسیم و به پاشون بیفتیم؟ زن و مرد هم نداره،

ادامه نوشته

حکایت مردان مرد

حکایت مردان مرد

در تلاش برای هماهنگی دوستان برای دیدار با جانبازی بودم که پیامکی از جانباز آشنای دیگری که خود پیگیر امور همرزمانش هست رسید با این مضمون:

جانباز خوزستانی ؟؟ حال مساعدی نداره، حتی قدرت جوابگویی تلفن رو هم ندراه، مشکلی نیست مسئولین خیالشان راحت، هستند کسانی که به راحتی درد بکشند، اصلاً کل قضیه جانبازان شبهه است، شبهه درست کنند برایمان ...ما درغگوییم ....بیخیال ...........

چرا دعا کنم حالش بهتر بشه؟ تا درد و رنج رو بهتر تحمل کنه؟ تا شرمنده اهل و عیال بشه؟

کاش راهیان نور معبری به منزل این جانباز میزد.....

آخرین جمله پیامک این بود: کاش راهیان نور معبری به منزل این جانباز میزد....

خدایا چه کنم؟ چقدر این راه و اون راه رو بررسی کنیم! چقدر دودوتا چهارتا کنیم و به صفر برسیم؟

فقط میگم عذابتان الیم تر مسئولین بی درد.....البته این به معنی ساقط شدن تکلیف از من و تو نیست....

خلاصه برنامه دیدار ما با جانباز تهرانی هماهنگ شد و راهی شدیم اما در تمام لحظه ها در فکر آن جانباز خوزستانی بودم ....

ادامه نوشته

از کوه محکمتر!

دیروز روز عجیبی بود. دیدن یک نفر منو زیرورو کرد . جانباز بود .آزاده بود .رزمنده بود. بسیجی بود. اما هیچ ادعایی نداشت . وقتی حرف از انقلاب ونظام وامام میزدی مخصوصا حرف از امام که میشد به پهنای صورت اشک میریخت وحرف میزد .آثار شکنجه سواک هنوز در صورت ودستاش نمایان بود وانسان رو شرمنده میکرد.با خودم گفتم ببین من وامثال من مدیون چه کسانی هستیم.

با حداقل خونه وامکانات بدون هیچ چشمداشتی .میگقت برای خدارفتم .میگفت افتخارم اینه که به حر ف ولی فقیهم گوش دادم وبه عشق خمینی بوده که مبازه رو با شاه شروع کردم  وبه عشق اون بوده که بعضی وقتها ۴۸ ساعت در قبرهای از پیش ساخته شده میخوابیدم وهر روز در به در شهر وکوچهاو خیابونهابودم. حرف میزد واشک میریخت .خیلی دیدنی بود.میگفت بعضی از مسولین یادشون رفته از نظام از کجا آومده وچه خون دلها که خورده نشده.

خدایا

خدایا.......

دستانم خالی اند ودلم غرق در آرزوها............

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان.............

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن................

بی تو هرگز!

- هيچ وقت دنبال كسي نباش كه بتواني با او زندگي كني ، بلكه دنبال كسي باش كه بدون او نتواني زندگي كني. (شكسپير)

اشتباهی متوجه شدن .

 

مرد مسنی به همراه پسر بیست و پنج ساله اش در قطار نشسته بود, در حالی که مسافران در صندلی های

خود قرار داشتند قطار شروع به حرکت کرد . به محض شروع حرکت قطار پسر بیست و پنج ساله که کنار پنجره

نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را بالذت

لمس می کرد , فریاد زد : پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند . مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را

تحسین کرد

 

ادامه نوشته

یااباصالح مددی!

تو ای عشق و ای تمام وجودم ،
تو بود و نبودم ، فدای رخ تو همه عالم
بیا بنگر بر دل غمدیده ، که لیلی ندیده ،
زغم چه کشیده ، به این عالم
یک دم بنگر حال زار مرا ، بیقرار مرا ،
ای تمام امیدم ، تو صبح سپیدم ،
زنرگس چشمت ، ببین چه کشیدم

ادامه نوشته

مفهوم شناسی زنا

به آمیزش نامشروع مرد و زن زنا گفته می شود،[۱] فرق نمی کند به اینکه این عمل از مقعد انجام شود یا فرج.[۲]

به عبارت دقیق تر زنا عبارت است از:« إیلاج ذکر الإنسان حتى تغیب الحشفة فی فرج امرأة- قبلاً أو دبراً-[۳] محرّمة، من غیر سبب مبیح و لا شبهة»[۴]؛ دخول آلت تناسلی مرد، در جلو یا عقب زنی که بر او حرام است، به اندازه حشفه (ختنه گاه) به صورت عمدی و اختیاری.

چگونگی تحقق زنا

زنا (به نحوى که حدّ بر آن مرتّب بشود) به ادخال آلت مرد، در فرج زنى که محرّم است بر او به تحریم اصلى[۵] محقق مى‏شود.[۶]

یکی از شرایط تحقق زنای اصطلاحی (دارای احکام شرعی؛ مثل حد، حرمت ابدی و…) دخول به اندازه حشفه (ختنه گاه) است و تا زمانی که دخول انجام نشده است، گرچه روابط زن و مرد نامحرم کار حرام و گناه بزرگی است، اما زنای مصطلح نیست.

ادامه نوشته

قسمتی از فتاوای اهل سنت

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم
یا علی مدد

فتاواي زشت و شنیع مخالفین


پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند:

إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ ثَقَلَيْنِ (كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي) مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَحَدُهُمَا

همانا من ترک می کنم شما را در حالیکه دو چیز گرانقیمت در نزد شما باقی می گذارم. قرآن و عترت. تا زمانیکه به آن دو تمسک جسته اید هرگز بعد از من گمراه نمی شوید.

این حدیث شریف به صورت متواتر در کتب شیعه وسنی وارد شده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله در این حدیث شرط استقامت در راه حق و عدم گمراهی را تمسک به قران و عترت می دانند. ولی متاسفانه کسانی که در طول تاریخ خود را "اهل سنت" و پیروان سنت نبوی خوانده اند به قران و عترت تمسک نجستند. و همین مساله موجب شده است که در لجن زار گمراهی و ضلالت غوطه ور شوند. فتاوای عجیب و غریب و مضحک ایشان دلیل و گواه روشن و واضحی بر ضلالت ایشان می باشد که ما بخشی از آنها را در اینجا بیان می کنیم:

مرد بزرگسال با خوردن شير مَحرَم مى شود !!

اهل سنت طبق روایت مضحک و دروغی که در کتب خود راجع به شیر دادن مرد بزرگسال نقل کرده اند فتاوای عجیب و غریبی داده اند. روایت جعلی که نقل کرده اند میگوید:

پس از نزول آيه چهارم و پنجم سوره أحزاب كه در آن خداوند پسر خوانده را همانند فرزند واقعى ندانسته و فرمان مى دهد كه آنان را فرزندان پدران خودشان بدانيد و بايد حريم شرعى را رعايت كنيد، مسلم و أبو داود ونسائى و ابن ماجه ودارمى وبيهقى ومالك وأحمد و طبرانى وديگران از عائشه نقل كرده اند كه گفت: زنى بنام سهله دختر سهل خدمت پيامبر صلی الله علیه و اله آمد وگفت: اى رسول خدا صلی الله علیه و اله سالم فرزند خوانده أبو حذيفه است كه در خانه ما است، و من با سر برهنه و بدون پوشش در برابرش ظاهر مى شوم، احساس مى كنم ابو حذيفه اينگونه دوست ندارد و ناراحت مى شود، چكار

ادامه نوشته

معلم شهیدم راهت ادامه دارد

به یاد استقامت وصلابت یک زن معلم. یک شیر زن.یک شمع .یک دنیا معرفت ودانایی.  خدایا ببین من وامثال من مدیون چه کسانی هستیم. روضه حضرت زینب ومیشنویم گریه میکنیم هی میگیم نه !دروغه(زینب ومردای شامی- زینب ویه مشت حرامی)نه!نه!میمیریم وزنده میشیم تا این قسمت از تاریخ و میخونیمو رد میشیم. اما تاریخ تکرار میشه . ببین!ببین با ناموسمون چه کردند . بخدا اونقدری که داغ این جور شهید شدن تو دل میمونه هیچ شهید شدنی نمیمونه. البته چیز عجیبی نیست .عربها سابقه دارند. منافقها سابقه دارند.

حالا به یاد حضرت زینب(ع)بیا داغ دلمون رو تازه کنیم. بیا در سوگ یاس بشینیم. بیا یه دسته گل برا مزار شهید ناهید بفرستیم .

 به یاد معلم شهیده "ناهید فاتحی کرجو" دلت رو جلا بده به ذکر صلوات. وقول بده راهشو ادامه بدیم. اللهم صل علی محمد وآل محمد(وعجل فرجهم)

سمیه کردستان

حیفه دخترای ما مخصوصا معلیمین ما اسم این بانوی معلم شهیده رو ندونند. بزار بدونند تاراه ناهید وامثال ناهید زنده بمونه

 

دختری 16 ساله‌ که 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه و زنده به گور شد
سمیه کردستان که بود؟

خبرگزاری فارس: او دختر 16 ساله‌ای بود که 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه شد؛ موهای سرش را تراشیده و ناخن دست و پایش را کشیدند تا به امام خمینی(ره) توهین کند اما او شهادت را به زندگی با ذلت ترجیح داد.

خبرگزاری فارس: سمیه کردستان که بود؟

 

ادامه نوشته

برای شهیده های مظلوم و گمنام کردستان

همین که چشمم افتاد به "دختر 16 ساله‌ای که 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه و زنده به گور شد" تنم لرزید و ناخواسته رفتم به خاطرات خودم از کردستان.

بدون هر توضیحی فقط این را بخوانید:نقل از کتاب "از معراج برگشتگان"

کردستان - سقز
شهریور 1362
حسن سالاران، روستای کوچک و باصفایی بود در میان تپه‌ها و کوه‌ها با سیصد نفر سکنه‌ی کرد سنی. مردم ساده‌دل و آرامی داشت. آن‌طور که می‌گفتند، نیروهای ضد انقلاب برای آن‌جا خط و نشان زیادی می‌کشیدند. در ورودی روستا، ساختمان یک‌طبقه‌ای با سقف شیروانی وجود داشت که ظاهرا زمان شاه "ساختمان بهداری" بوده، ولی حالا از آن برای استقرار نیروها استفاده می‌شد. جوی بسیار کوچکی بین مقر و روستا بود.

 

ادامه نوشته

پهلوان "سعید طوقانی"

پهلوان "سعید طوقانی"
اسفند 1363، بسیجی نوجوان "سعید طوقانی"، به همراه گردان میثم از لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، در عملیات بدر شرکت کرد و در شرق رود دجله به شهادت رسید، که سال ها بعد استخوان هایش به آغوش خانواده بازگشت.

عکس پهلوان شهید سعید طوقانی که زینت بخش زورخانه ها و نشریات ورزشی شد


حدود 23 سال پس از آن شب حماسی، "مهدی طوقانی" – برادری که در دوران حیات سعید، کودکی یکی دو ساله بیشتر نبود – به فکر جمع آوری عکس هایی افتاد که دوستان و هم رزمان سعید از حضور او در جبهه داشتند.
کم کم جمع آوری عکس، گسترش یافت و به ثبت و ضبط خاطرات منجر شد. مهدی، در اولین گام ها برای شناسایی و شناساندن برادر شهید خود، اقدام به تهیه چارت تشکیلاتی گردان "میثم" که سعید با آنان در عملیات شرکت کرده بود، پرداخت. به دست آوردن اسامی کل نیروهای گردان، گروهان و دسته با نوع عضویت، مسئولیت و وضعیت آنها از جمله شهید یا زنده، و از آن مهم تر ارتباط و آشنایی آنها با سعید، شیوه ای بود که بسیار خوب جواب داد و او توانست به عکس ها، خاطرات، نامه های مبادله سعید و دوستان و هم رزمانش، دست پیدا کند.

همین امر درباره دوران تحصیلات، فعالیت در بسیج و مسجد نیز گسترش پیدا کرد و امروز منبع عظیمی از اطلاعات و خاطرات درباره شهید سعید طوقانی وجود دارد که به جرات می توان گفت هیچ گونه اطلاعاتی از دید مهدی دورنمانده است، و امروز پرونده عظیم و موثق شهید سعید طوقانی، آماده هرگونه بهره برداری است.
از برجستگی های خاص سعید طوقانی، این بود که وی در سن 6 سالگی 300 دور در 3 دقیقه چرخید و "فرح پهلوی" بازوبند پهلوانی کشور را بر بازوی او بست. با شروع جنگ تحمیلی، سعید که نوجوانی کوچک بود، طاقت نیاورد و شهادت برادر بزر گترش "محمد"، عزم او را برای حضور در میدان دفاع از شرافت، دین و مملکت دوچندان کرد و وی باوجود مقام، مدال و رتبه های بسیاری که در ورزش باستانی به دست آورده بود، به همه آنان پشت پا زد و خالصانه در جبهه حضور پیدا کرد تا به شهادت رسید.

مرگ من تماشائیست

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا

دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

گره افتاد در کارم به خودکرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

تشکروقدر دانی.

روزی که وب رو راه انداختم دست چپ وراستم رو بلد نبودم. بعضی از رفقا که بسیار بسیار برام عزیزند به کمکم اومدن وقدم به قدم راهنمایی کردند. از همینجا براشون دعا میکنم. وانتظار دارم همجنان منو از راهنماییها وارشاداتشون بهرمند بسازند. ممنومنم ومتشکر .دعاگوی شما هستم. در پناه حق

دسته گلی برای مادر


دسته گلی برای مادر
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن!

تغییر ازدرون

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند ، یک زندگی به پایان می رسد.
وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند ، یک زندگی آغاز می شود.
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود.

شعرخنده دار

به نام خداوند ویروس گارد

کنون رزم Virus و رستم شنو دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفندیارش یکی Disk داد بگفتا به رستم که ای نیکزاد
در این Disk باشد یکی فایل ناب که بگرفتم از Site افراسیاب
چنین گفت رستم به اسفندیار که من گشنه نون سنگک بیار
ادامه نوشته

خاطره ای با من هست.

از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .

ادامه نوشته

خداوندا نمی دانم

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
ادامه نوشته

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم !!

همان اول که اول ظلم رامی دیدم از مخلوق بی وجدان‘جهان را باهمه زیبایی وزشتی به روی یکدگرویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!

ادامه نوشته

خواستم که با تو درد دل کنم

زنده یاد قیصر امین پور

این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد

سفره دلم دوباره باز شد
سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد

خواستم که با تو درد دل کنم
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد

ادامه نوشته

مست و هشیار

شعری بسیار زیبا از پروین اعتصامی

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

 

ادامه نوشته

ای راهزن دوباره به این کاروان بیا

ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا

قصد من از حیات، تماشای چشم توست
ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

چشم حسود کور، سخن با کسی مگو
از من نشان بپرس ولی‌ بی‌نشان بیا

ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی‌ آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

قلب مرا هنوز به یغما نبرده‌ای
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا

دختری که سه راه بیشتر نداشت........  

روزی روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و ...

ادامه نوشته