حاج سعید قاسمی(شهداء گمنام بجنورد)/کلیپ

 

نماهنگ زیبا از حضور حاج سعید قاسمی و پدر بزرگوار شهید احمدی روشن در مزار

شهدای گمنام شهرستان بجنورد

کاری از کانون فرهنگی وهنری منجی

تابستان ۱۳۹۱

دانلود فایل تصویری

شادی روح شهداء صلوات

پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
ادامه نوشته

حاج عباس!!!

به يادعلمدار جبهه ها آزاده سرافراز«حاج عباس روزخوش»

فضاي اردوگاه موصل۲را غم گرفته بود،من را با عده اي در آسايشگاه۱۱ انداختند.اين آسايشگاه ظرفيت ۵۰نفر هم نداشت،۳۲۰نفر را روي هم ريخته بودند...

جلوي محوطه آسايشگاه قدم مي زدم و فكر مي كردم كه چشمم به باغچه وسط اردوگاه افتاد،خاك رسي داشت.يواشكي چشم نگهبانها را دور ديدم و يك مشت گِل از باغچه برداشتم و مخفيانه گوشه اي نشستم.گِل را گلوله،گلوله به اندازه دانه هاي تسبيح در آوردم.سيمي نازك از حفاظ پنجره كندم.گلوله هاي ريز گلي را دانه دانه زير پتو سوراخ كردم و مخفيانه آنها را در سيم كردم.يك چراغ والوار به آسايشگاه ما داده بودند،چراغ كه روشن مي شد،دانه هاي تسبيح را روي آن مي پختم.اولين تسبيحي كه درست كردم آخرين شب اسفند۶۲بود....

ادامه نوشته

آیا می دانید :

آیا می دانید : بنای برج دوقولوی تجارت جهانی نیویورک به دست ۲ ایرانی بنا شد.

آیا می دانید :

آیا می دانید : مادر و همسر گراهم بل ، مخترع تلفن ، هر دو ناشنوا هستند.

ای راهزن دوباره به این کاروان بیا

 

 

ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا

قصد من از حیات، تماشای چشم توست
ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

چشم حسود کور، سخن با کسی مگو
از من نشان بپرس ولی‌ بی‌نشان بیا

ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی‌ آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

قلب مرا هنوز به یغما نبرده‌ای
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا

فرعون و شیطان

فرعون و شیطان


فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

زمستان, زمستان بود

خاطرات زمستان را به بهار نیاور!


برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...

در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت میکند.

ادامه نوشته

مدیریت امکانات

ادمهای پشت سر

چندجمله دعا

رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ

پروردگارا بر ما شكيبايى فرو ريز و ما را مسلمان ( تسليم به امر الله )‌ بميران


رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاَةِ وَمِن ذُرِّيَّتِي رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاء.


پروردگارا مرا و ذريه مرا مقیم نماز گردان و
بار الها دعاي ما را اجابت فرما


سه چیز محبوب

حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:

حبب الی من دنیاکم ثلاث: تلاوة کتاب الله و انظر فی وجه رسول و الانفاق فی سبیل الله

از دنیای شما سه چیز محبوب من است: 1-تلاوت قرآن 2-نگاه به چهره رسول خدا 3-انفاق در راه خدا

(وقایع الایام خیابانی، جلد صیام، ص295)

عاشقامردزندگین!!

متاسفانه در دنیایی زندگی میکنم که به آدم عاشق میگن کودن و احمق، ولی به آدم هفت خط میگن مرد زندگی …

یک لحظه غفلت!!

 

استاد فاطمی نیا از به نقل از علامه می فرموید:«گاهی یک عصبانیت ، بیست سال انسان را به عقب می اندازد»


 

لطفازودقضاوت نکنید!!!!

زنه دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و درو باز کرد و یکسر به
اتاق خواب سر زد
ناگهان بجای یک جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی که میخوردند آن دو را
با چوب گلف زد و خونین و مالی کرد.
بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد
با کمال تعجب شوهرش را دید که در آشپزخانه نشسته است.
شوهرش گفت سلام عزیزم!
پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند
بهشون اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند

راستی بهشون سلام کردی؟؟؟؟؟؟

مدادرنگیتیم!!

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

رمز و راز سلامتی پیکر مطهر شهید پیراینده

رمز و راز سلامتی پیکر مطهر شهید پیراینده

آزاده شهيد حسين پيراينده در سال 1336 در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود. وي در سن نوجواني به همراه بزرگترها در تظاهرات عليه رژيم فاسد شاهنشاهي شركت مي كرد. با فرمان حضرت امام مبني بر تشكيل بسيج از ابتدا همراه با پاسداران كميته انقلاب اسلامي در مبارزه با اشرار، مفسدين و قاچاقچيان حضوري چشمگير داشت. وي با آغاز تجاوز عراق به ميهن اسلامي رهسپار جبهه هاي حق عليه باطل شد و در عمليات آزاد سازي خرمشهر به افتخار جانبازي نائل آمد. هنوز بهبودي كامل نيافته بود كه به علت اشتياق به جهاد در راه خدا دوباره رهسپار جبهه گرديد.

دوران اسارت

شهيد پيراينده در سال 65 در عمليات كربلاي 5 به اسارت نيروهاي بعثي در آمد. ابتدا به اردوگاه الرشید منتقل شد. درهمان بدو ورود به علت اين كه عكس صدام در جهت قبله نصب شده بود (به طوري كه در هنگام نماز به ناچار آن عكس ديده مي شد) عكس صدام را پاره کرد. به خاطر اين كار، نيروهاي بعثي چندين بار به شدت او را شكنجه دادند ولي حسين مقاومت كرده و هر بار كه عكس را نصب مي كردند، مجددا آن را پاره مي كرد؛ به گونه اي كه در نهايت تنها آسايشگاهي كه بعثي ها راضي شدند در آن عكس صدام نصب نشود، آسايشگاهي بود كه شهيد پيراينده در آن حضور داشت.

به نقل از همرزمان آن شهيد بزرگوار روزي يكي از بعثي ها قصد اذيت و آزار يك نوجوان بسيجي را داشت. حسين با شجاعت و ايثار تمام او را از چنگال آنها نجات داد و به همين علت به شدت شكنجه شد. در حين شكنجه بعثي ها او را وادار به اهانت عليه امام خميني(ره) کردند اما او عليرغم شكنجه فراوان امتناع کرد. در اين هنگام افسر بعثي به شكل زننده اي شروع به فحاشي کرد.حسين که طاقت این وضع را نداشت، خود را از چنگ بعثي ها رها ساخته و به او رساند و با ضربه مشتي باعث شكستن فك و در نهايت بيهوشي افسر بعثي شد.

ادامه نوشته

آن سه نفر!!!

هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَّعَ إِيمَانِه

هاشم انتظاری که به اتفاق احمد چلداوی و مسعود ماهوتچی دست به جسارت بزرگی زده بودند و توانسته بودند از اردوگاه 18 بعقوبه فرار کنند در حالیکه بیش از شاید 20 کیلومتر با مرز ایران فاصله نداشتند که متاسفانه با بدشانسی در آخرین لحظه دوباره دستگیر شده بودند و بعد به سالها زندان در عراق مجکوم شده بودند و هنوز هم عراقیها نمی توانستند این جسارت این شیران ایران را تحمل کنند و در هر فرصتی آنها را شکنجه می دادند در باره زمان بسیار غم انگیزی که تمام بچه ها ی اردوگاه را آزاد کردند و این سه آزاده سر بلند و جسور را به جهت شکنجه روحی و روانی و حتی جسمی به تنهایی در قسمت ملحق اردوگاه یازده تکریت نگه داشتند با بیانی که مختص به خود اوست می گوید:

زمانی که بچه ها یکی یکی سوار اتوبوس شدند و از اردوگاه بیرون رفتندبه ناگاه بهت و سکوت عجیبی بر اردوگاه حاکم شد ،گویی روح اردوگاه رفته است ،تمام بچه هایی که در این چند سال با هم اسارت را تحمل کرده بودیم و به هم روحیه می دادیم ناگهان غیبشان زده بود و هیچکس در اردوگاه نبود به جز ما سه نفر و عراقیها......

قصه آن مفصل است انشالله در بخش دیگری از زبان آقای انتظاری بقیه داستان آن روز رعب برانگیز را بیان خواهیم کرد و لی ایشان فعلا به این نکته اشاره کردند که من (انتظاری)از احمد چلداوی خواهش کردم که یک تفال به قران بزند.خوب قرآن هم از بچه ها پیش ما جا مانده بود و نبرده بودند ،احمد آقا تفال زد در نگاهش برقی جستن کرد و گفت ،این آیه شریفه آمده است:

هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَّعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا ...... اوست آن كس كه در دلهاى مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ايمانى بر ايمان خود بيفزايند و سپاهيان آسمانها و زمين از آن خداست و خدا همواره داناى سنجيده‏كار است ( سوره مبارکه الفتح آیه 4 ).

خدا میداند که بر اثر این آیه چه آرامش عمیقی به ما دست داد و ما توانستیم خلا وجود دوستان را بواسطه این آیه شریفه بر خود هموار سازیم.

یک اسم:علی اکبر قاسمی

یک اسم:علی اکبر قاسمی

مكان : اردوگاه 11 تكريت

در زندان «الرشيد» بغداد بودم؛ مجروحي در كنار اسيران زخمي. وقتي بعثي‏ها با كابل و چوب و ميل‏گرد به ما هجوم مي‏آوردند او خودش را سپر بچه‏ها مي‏كرد. آنها هم بيشتر لج مي‏كردند و او را دو برابر همه‏ي ما مي‏زدند. مي‏خواستم زودتر نامش را بدانم؛ «علي اكبر» بود. هر چند كه بدنش كوفته مي‏شد؛ اما باز سحر بر‏مي‏خواست و نماز شب مي‏خواند. كنار بچه‏ها مي‏نشست و آنها را دلداري مي‏داد.

او از رنج و مشقت ياران رسول خدا (ص) مي‏گفت و بچه‏ها روحيه مي‏گرفتند. وقتي ما را به اردوگاه 11 تكريت فرستادند، يك نفر وطن فروش دستش را به طرف «قاسمي» دراز كرد و به عراقي‏ها گفت: «اين پاسدار است». از آن روز لگدهاي بيشمار بعثي‏هايي كه عرق مي‏ريختند، بر پيكر مظلوم او بيشتر شد. يك بار طاقت نياورد و با آن جاسوس درگير شد. عراقي ها هم بهانه‏ي خوبي براي شكنجه‏ي علي‏اكبر گير آوردند.

آن قدر او را زدند كه حالش نامتعادل شد. همه جا پيچيد كه «علي اكبر رواني شده است». معلوم نبود؛ اما او مي‏خنديد و ما اشك مي‏ريختيم. ... و اين گونه بود تا شب جمعه 12 خرداد 66 كه گفت: «بچه‏ها! من شهيد مي‏شوم، اما گناهم بر گردن همه‏ي شماست، اگر پيام مرا نرسانيد و حقيقت را نگوييد». ف ا صبح بعد از نماز، چند لحظه‏اي صداي دويدن شخصي را شنيديم و ديوار آسايشگاه كه لرزيد؛ قاسمي با سر به ديوار كوبيده بود.

خون از سرش مي‏ريخت و و فرياد مي‏زد: مرگ بر صهيونيست بين‏الملل! مرگ بر اسرائيل! الله اكبر!، خميني رهبر! عراقي‏ها ريختند داخل و او به آنها جواب مي‏داد. يك ماه بعد، ساعت 30/8 صبح او را بردند. ساعتي گذشت كه به ما گفتند: «پنج نفر با يك پتو بيايند بيرون»! بچه‏ها برگشتند. عرق از سر و روي هر چهار نفر مي‏باريد و چهار گوشه‏ي پتو را گرفته بودند و داخل آمدند.

يك نفر هم لباسهاي خوني روي دستهايش بود. قاسمي را از داخل حمام آوردند. از گوش، چشم، دهان، بيني و پاهاي او خون مي‏ريخت. پاي راستش از دو قسمت و پاي چپش را نيز شكسته‏ بودند. او ديگر قادر به صحبت كردن نبود. ساعت 11 در حالي نفسش قطع شد كه خون در گلويش لخته شده بود. از آن روز، ديگر خنده‏هاي علي اكبر قاسمي را كه گهگاهي با گريه ادغام مي‏شد، نديديم

غلامرضا شیرالی

منبع:رهپویان ولایت ......

آی قصه قصه قصه

آی قصه قصه قصه - اتل متل توتوله - خمپاره و آر پی جی - نارنجک و گلوله - صورت مهدی رفته - مصطفی سر نداره - ببین خدایا روحیه ها عالیه - ولی چیکار باید کرد خشابمون خالیه

درددل فرزندشهید

درپي فرمايش هاي اخير رهبر مقام معظم انقلاب در ديدار جمعي از خانواده هاي شهدا مطالبي را خواندم كه نوشتن اين مطلب را برخود واجب ديدم.

حضرت آيت الله خامنه اي(مدظله) بيداري ملت ايران را مرهون خون شهدا دانستند و تأكيد كردند: (خون شهدا همانند اكسير، اين ملت را متحول كرد و در مسير رشد قرار داد ). ايشان با تأكيد بر لزوم قدرشناسي از شهدا و همچنين خانواده شهدا و ايثارگران خاطرنشان كردند: ( ايمان مستحكم، اراده پولادين و ايثار و فداكاري خانواده هاي شهدا آنچنان پايه هاي نظام اسلامي را مستحكم كرده است كه هيچ توفاني قدرت ايجاد خلل در اين بنيان رفيع را ندارد. )

با خواندن اين مطلب به عنوان فرزند شهيد با وجود ميل باطني نه از باب گله و شكايت بلكه درد دل و مطلع نمودن مردم شريف و شهيدپرور ايران و رهبر عظيم الشان انقلاب اسلامي مطالبي را عرض مي نمايم:

چماق سهميه ها

ادامه نوشته

هم لاله و هم پـلاک را سجده کنید
هم آینه های پـاک را سجـده کنیـد
هر قبر که پیکـر شـهـیـد در اوسـت
افتاده شوید و خاک را سجده کنید

به شعر گفته‌ام این دفعه درد را بکشد
هنوز صحنه تو در نبرد را بکشد
تو را شبیه غزل یا نه از غزل بهتر
کسی که زخم در غنچه کرد را بکشد
تو را که گرمترین خاطرات دیروزی
تمام دلخوشی فصل سرد را بکشد
تو را شبیه غزل های عشق کرده و
بعد به نام شعله فقط رنگ زرد را بکشد
خطوط چهره‌ی یک آشنای زخم و سکوت
به شعر گفته‌ام این دفعه مرد را بکشد

فاطمه نائیزاد

چه ماهیچه‌هایی

یکی از بچه‌های جانباز، یک دست از کتف نداشت. به سختی می‌شد باور کنی که احساس نقص و کاستی و مشکل می‌کند.
به اندازه‌ی همه‌ی آن‌هایی که چهارستون بدنشان سالم بود، می‌دوید و کار می‌کرد. امکان نداشت بگذارد که کسی مراعاتش را بکند.
بچه‌ها هم که این‌قدر او را سرحال و با نشاط می‌دیدند، به شوخی می‌گفتند: «الآن تو این‌جایی، دستت را ببین کجا ست! حیوانات دارند می‌خورند، و دعایت می‌کنند، می‌گویند چه ماهیچه‌هایی، چه مچی، به‌به»

و او هم که در جواب درنمی‌ماند،با همان لبخند همیشگی می‌گفت: «از کجا معلوم؟» شاید الآن گردن حوری‌ها در بهشت باشد، خدا را چه دیدی؟


سلامتی همه جانبازان صلوات

آدرس آسایشگاههای جانبازان شهر تهران_ آدرس آسایشگاه جانبازان

 یادی از شهدا بکنیم و یادی هم از جانبازان عزیزی که پس از چندین سال تحمل درد و رنج به شهدا پیوستند. یادمون نره جانبازانی هم هستند که برای اسلام و مردم ایثار کردند و الان گوشه آسایشگاههای جانبازان مشغول زندگی و بهتر بگم عشقبازی با خدایشان هستند. سری به اونا بزنیم . آدرس آسایشگاههای جانبازان رو براتون میذارم تا انگیزه ای باشه برای دیدار اونها.

آدرس

ساعات مناسب ملاقات

شماره تماس

نام آسایشگاه

ولنجک خ مقدس اردبیلی انتهای خ ثارالله

10 الی 12 شنبه تا 4 شنبه

22417284

ثارالله

نظام آباد شمالی نرسیده به چهارراه گلبرگ کوچه پارک فدک روبروی فرهنگسرای فدک

همه روزه بجز 2 شنبه و 5 شنبه

77816290

آیت الله مدنی

خ شهید باهنر جنب کلانتری 123 نیاوران کوچه شهید آقائی روبروی مرکز پژوهش های وزارت خارجه

شنبه تا 4 شنبه

22289067

امام خمینی

انتهای زعفرانیه خ فیروزکوه کوی روشن

ساعت 10 الی 12 شنبه تا 4 شنبه

22751665

شهید فلاحی

کوثر ... شهیده ی مظلومه ...

 

یا ملائکتی و سُکانَ سماواتی اعلَموا أنّی ما خَلَقتُ سَماءً مَبنیّه و لا أرضاً مدحیّه و لا قَمراً منیراً و لا شَمساً مُضیئه و لا فلکا یَدور و لا بحراً یجری و لا فلکاً یسری الّا فی محبّة هوُلاءِ الخَمسه .

... و جهان آغاز شد ... بهانه اش، که نه، دلیلش این پنج دردانه بود :

فاطمه و پدر او ، فاطمه و همسر او ، فاطمه و پسران او .

و زمان سپری شد و گذشت ؛ و جهان دلیل خلقتش را از یاد برد و ظلم کرد و ظلم کرد و ظلم کرد ...

و فاطمیه و عاشورا ساخت ...

و اینک دوباره فاطمیه آمده است و دوباره عاشورا ...

و دوباره همان داستان ِ مردم ِ غدیر گم کرده !

.

.

پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد . پدر مبهوت از عباس پرسید :

- عمو معنی این تکبیر چیست ؟

عباس گفت :

- یعنی آنچه نباید بشود شده است .

.

وقتی آتش از در خانه ی خدا بالا رفت، عمر، آتش بیار معرکه ی ابوبکر، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت .

... عاشورا اینجاست! کربلا اینجاست!

اگر کسی جرأت کرد در تب و تاب مرگ پیامبر، خانه ی دخترش را آتش بزند، فرزندان او جرأت می کنند خیمه های ذرای پیامبر را آتش بزنند .

اگر علی اینجا تنها نماند که حسین در کربلا تنها نمی ماند.

تعدی به حریم فرزند پیامبر سنگین تر است یا نوه ی پیامبر ؟

مادر! در کربلا هیچ زنی میان در و دیوار نماند .

در کربلا کودک شش ماه به شهادت رسید و اما تو کودک نیامده ات .. محسن ... *

.........................................

* کشتی پهلو گرفته ..

** مردی جایی نوشته بود : مردها فاطمیه داغدارترند ..

***( برای مظلومیتت .. ) .. مادر .. خواستم بگویم بچه ها پیروان مادرند .. همین .

هر چه هست زینب است

ن و قلم نبی است و ما یَسطُرون حسین ع

طاق فلک علی است و عالم ستون حسین ع

خلقت تمام حضرت زهراست ، خون حسین ع

هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین ع

غالب قیامت است ، هم الغالبون حسین ع

در این قیام نقطه ی پرگار زینب است

...

سردار سرسپرده ی جولان عشق کیست ؟

تنها امیر فاتح میدان عشق کیست ؟

عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست ؟

روح دمیده در تن بیجان عشق کیست ؟

علامه ی مفسر قرآن عشق کیست ؟

اذن دخول در حرم یار زینب است

...

چشم ستاره در به در جست و جوی ماه

بر روی نیزه دیده ی زینب گرفت رام

مبهوت می نمود به سر نیزه ای نگاه

آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه

که ای جان پناه زینب و اطفال بی پناه

راحت بخواب چون که پرستار زینب است

...

خورشید روی قله ی نی آشکار شد

کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد

ناموس حق به ناقه ی عریان سوار شد

84 خسته به هم ، هم قطار شد

زیباترین ستاره ی دنباله دار شد

در این مسیر نور

جلودار زینب است

ادامه نوشته

گفتاری از امام موسی صدر درباره زینب(س)

بسم الله الرحمن الرحیم، والحمدلله رب العالمین، و الصلوه و السلام علی سیدنا محمد و علی آله الطیبین الطاهرین.

گذشت ایامی چند از واقعه کربلا، باعث فراموش کردن بزرگی مصیبت و عبرت آموزی از پی آمدهای آن نمی شود. واقعیت این است که تأثیر مصیبت پس از وقوع آن، بیشتر از احساس مصیبت، پیش از وقوعش است. افزون بر این معمولاً پی آمدهای ستیز و فداکاری پس از پایان نبرد آشکار می شود.

روز عاشورا امام حسین (ع) و مردان همراهش، حتی جوانان و پاره ای از خردسالان نیز کشته شدند. بنابر آنچه در کتب تاریخ آمده است، در خیمه ها و اهل بیت امام حسین تنها دو مرد زنده ماندند: شخص اول علی بن الحسین، امام زین العابدین، بود. او بیمار بود و گمان بردند که او در حال احتضار است، و عمر او دیری نمی پاید. او را رها کردند، و نیازی به کشتن او احساس نکردند، زیرا گمان کردند که او خود خواهد مرد.

جوان دیگری که به شکل شگفت انگیزی از مرگ نجات یافت، حسن مثنی، فرزند امام حسن بود. او به شدت جراحت دیده بود، و در میان کشته شده ها بر زمین افتاده بود، بی هیچ حرکتی یا نشانی از حیات.

ادامه نوشته

عشق تو هست آتش ونیزار زینب است

حسین :عشق تو هست آتش ونیزار زینب است

درباره زینب
 ای فروغ تابنده کوثر! ای پرستار شهادت! تو بانوی فصاحتی و اعجاز. نطق آتشین تو قلب سنگی کوفیان را ذوب کرد، اشک از چشمان آنها به راه انداخت و به سینه های کویری شان گسیل داشت.
تو فرزند کوثری! تو جرعه ناب کوثری! نامت همیشه درس آموز عزت و یادت هماره الهام بخش شرف و مردانگی باد.
حضرت زینب کبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرى قمرى در شهر مدینه منوّره متولّد و جهان را به قدوم خویش مزین فرمودند.
نام مبارک آن بزرگوار زینب و کنیه گرامیشان ام الحسن و ام کلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الکبرى، شریکة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، کامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها می باشد.
در آن زمان که صدیقه کبری (علیها السلام) به این گوهر دریای عصمت و طهارت باردار بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور نداشتند و به سفری رهسپار بودند. هنگامی که وجود مقدس زینب کبری (سلام الله علیها) متولد گشت، صدیقه طاهره (علیها السلام) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدینه حضور ندارد، شما این دختر را نام بگذارید. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمی گیرم، صبر نما که به این زودی رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامی که صلاح داند بر این کودک می نهد.

ادامه نوشته

یازینب!

فقط یازینب والسلام