ای شهدا یادتون بخیر

چقدر دلت می سوزد وقتی تو را در جمع شان راه نمی دهند...

شهدا را می گویم...

با من بیا...

برادران، رفقا وآشنایانم!

اکنون که به توفیق و لیاقت شهادت رسیده ام، دربهشت در غلامی اهل بیت، جای همه ی شما را خالی می کنم.هیچ وقت اردوهای مشهد مقدس را یادم نمی رود...هیچ گاه حرمهایی که با ذکر می رفتیم،یادم نمی رود.بازاررضا رفتن ها، قم وجمکران رفتن ها،اردوهای زیارتی،سیاحتی و گردش،جنگل رفتن ها، کوه رفتن ها،سد لتیان رفتن ها، شبهای حاج منصور رفتن و مراسمات سعید رفتن ها،رفتن به نمازجمعه در اتوبوس همراه با صلوات ها، دستهای همدیگر راگم فشردن بعد از نمازها.

و آه! یادم نمی رود شرکت در مراسم تشییع جنازه ی شهدا را که خداوند هیچ گاه این فیض را از ما نگیرد. دویدن پشت سرجنازه ی شهدا،ذکر گفتن  و گریه کردن ها و برکول گرفتن تابوت ها. وای وای! ایام فاطمیه،خانه ی احمد چه حالی می داد.یادتان هست با آن شهید گمنام-سیدمحمد-چه صفایی داشتیم.چه حالی می داد وقتی پیکر یکی از بچه ها را می آوردند.

از شهید محمد عبدی نوشتم...تولد:27خرداد 1355

شهادت:16بهمن،1377...

و این یعنی : در باغ شهادت را نبستند.

از  وب لاله زهرا--------------------------------

استقامت.استقامت.

بزرگی گفت استقامت استقامت

. او میگفت:استقامت کن .کسی که برای شهدا کارکند بخواهد یا نخواهد بد خواه دارد . نباید کوتاه بیاییدو مخصوصا شما که جبهه ندیده هستید هجمه زیاد تر است. وبیشتر مورد انتقاد هستید.

اگر در امور سختی میبینی . مطمئن باش که می خواهند بزرگت کنند. پس فاستقم کما امرت. واستقم کما امرت.

وبعداز ۸سال این جملات قلبم را ارام کرد. ولذت بردم. بازم بچه های جبهه . اونم از نوع جانبازش

چقدر عاشقیم؟

سليمان نبی گنجیشكى رو ديد كه به ماده خودش میگه
چرا هرچی بهت میگم گوش نمی کنی؟ چرا به حرفام اهمیت نمیدی

میدونی اگه بخوام تموم ملک و بارگاه سلیمان رو به نوکم بگیرم بندازم تو دریا میتونم ؟
سليمان که داشت گوش می داد از حرف گنجیشكه خنده اش گرفت

و صداشون کرد که و به گنجیشک نر گفت

خوب بگو ببینم تو چطوری میخوای کار به این بزرگی رو انجام بدی؟

بیچاره گنجیشک نره که ضایع شده بود گفت نمی تونم سلیمان

ولی خوب بعضی وقتا لازم میشه مرد جلوی زنش قیافه بگیره و بگه من چینین و چنانم

گذشته از همه این حرفا نباید عاشق رو سرزنش کنی

و من عاشق زنم هستم و نباید منو بخاطر حرفام ملامت کنی

سليمان از ماده گنجیشك پرسيد:
 
چرا حرف شوهرت رو گوش نمیکنی ؟

این بیچاره که دوستت داره و عاشقته؟

ماده گنجیشک گفت يا رسول الله این داره دروغ میگه

اون توی عشقش به من صداقت نداره

چون به غیر از من یه زنی دیگه داره و منو دیگه دوست نداره

حرف گنجیشك چنان در سليمان اثر گذاشت که سلیمان رو به گریه انداخت

و همین باعث شد چهل روز از مردم كناره گيرى کنه

و دائم از خدا مى خواست علاقه ديگران را از قلبش

بیرون کنه و محبتش رو توی دلش خالص کنه......

قلب حرم خداست و حرمت داره نباید توی این حرم محبت کسی غیر از خدا قرار بگیره

ولی ما کجا و محبت خدا کجا? مگر هرقلبی لیاقت پیدا میکنه که بشه عرش الرحمان؟

خدیا من هرقدر هم خطاکار و گنه کار باشم به اندازه بزرگی و بخشندگی تو که گنه کار

نیستم پس شایسته است پروردگاری به این بزرگی از گناه های بندههای کوچیکش بگذره

آمین......

برگرفته از وب تنهاترین سردار

بچه های دیروز. بچه های امروز

راستش خودم خیلی خنده ام گرفت وقتی خوندمش

امان از دست بچه های امروزی ما که بچه بودیم

مغزمون تعطیل بود ولی اینـا ژنهاشـون

خیلـی تکامل یافته تر از ماست

ایشالا عاقبتشون خیر

بشه

استاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟
شاگرد: عروسی

استاد: نخیر منظورم اینست که چی میشوی ؟

شاگرد: داماد

استاد: او ه ه ،منظورم اینست وقتی بزرگ شوی چی اختیارمیکنی ؟

شاگرد: زن

استاد: نادون، وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟

شاگرد: عروس میگیرم

استاد: لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهد ؟

شاگرد : نوه استاد!

شعر زیبای حجاب وعفاف

رخت زیبای آسمانی را
خواهرم با غرور بر سر کن

نه خجالت بکش نه غمگین باش                   
چادرت ارزش است باور کن

بوی زهرا و مریم و هاجر
از پر چادرت سرازیر است

بشکند آن قلم که بنویسد
"روی گل ،برگ ،دست و پاگیر" است

حفظ و پوشیده در صدف انگار
ارزش و شأن خویش می دانی

با وقاری و مثل یک خورشید
پشت یک ابر تیره می مانی

قدمت روی شهپر جبریل
هر زمانی که راه می آیی

در شب چادرت تو می تابی
مثل یک قرص ماه می آیی 

گل اگر بر سرش نباشد،برگ                                                               بی گمان زود دیده خواهد شد


بعد با دستهای گلچینی
ناگهان هم که چیده خواهد شد

خسته ای از تمام مردم شهر؟
از چه رو این قدر تو غم داری

نکند فکر این کنی شاید
چیزی از دیگران تو کم داری

در زمانی که شأن و ارزش جز
به دماغ و لباس و ماشین نیست

توی چادر بمان و ثابت کن
ارزش واقعی زن این نیست...!!!

این شعر زیبا رو از وبلاگ   لاله های عاشق کش رفتم خدا قبول کنه !!!خندهخنده

راستی سه هزار میلیارد  ۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۳تومان چند جفت پوتین می شه؟!!

رزمندگان پشت میدون مین زمینگیر شده بودند!

چندنفرداوطلب شدند برن معبر بازکنند-یکیشون حدود پانزده سالش بود- چند قدم که رفت برگشت بچه ها فکرکردن ترسیده!

اما اون پوتینهاشو داد به یکی از بچه ها وگفت: نو هستد حیفه- مال بیت الماله!!!!!!!وپابرهنه از ازتو سیم خاردار ومیدان مین به معراج رفت ....

راستی سه هزار میلیارد  ۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۳تومان چند جفت پوتین می شه؟!!

تنها وصيت بر آورده نشده شهيد پلارك

شهيد احمد پلارك متولد ۱۳۴۴ و اصالتاً تبريزي بود. ايشان فرمانده آ ر پي جي زنهاي گردان عمار در لشكر ۲۷ حضرت رسول (ص) بود. شهيد پلارك سال ۶۶ در عمليات كربلاي ۸،شلمچه، به شهادت رسيد.

 

متني را كه خواهيد خواند وصيتنامه شهيد احمد پلارك است كه در ظهر عاشورا نوشته شده است. وي در وصيت نامه اش با تاكيد خواسته جمله اي را بر روي سنگ قبرش بنويسند اما معلوم نيست چرا اين درخواست برآورده نشده است.
متن زير دستنوشته شهيد پلارك است كه ذيل آن تصوير قبر ايشان نيز قرار داده شده است.
روحمان با يادش شاد

بسم ا... الرحمن الرحيم

ستايش خداي را كه ما را به دين خود هدايت نمود و اگر ما را هدايت نمي كردما هدايت نمي شديم السلام عليك يا ثارا... اي چراغ هدايت و كشتي نجات، اي رهبر آزادگان، اي آموزگار شهادت بر حران اي كه زنده كردي اسلام را با خونت و با خون انصار و اصحاب باوفايت اي كه اسلام را تا ابد پايدار و بيمه كرديد . ( يا حسين دخيلم ) آقا جانم وقتي كه ما به جبهه مي رويم به اين نيت مي رويم كه انتقام آن سيلي كه آن نامردان برروي مادر شيعيان زده براي انتقام آن بازوي ورم كرده ميرويم براي گرفتن انتقام آن سينه سوراخ شده مي رويم . سخت است شنيدن اين مصيبتها خدايا به ما نيرويي و تواني عنايت كن تا بتوانيم براي ياري دينت بكار ببنديم . خدايا به ما توفيق اطاعت و فرمانبرداري به اين رهبر و انقلاب عنايت بفرما . خدايا توفيق شناخت خودت آنطور كه شهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضي بفرما و ما را به آنها ملحق بفرما .

خدايا عملي ندارم كه بخواهم به آن ببالم، جز معصيت چيزي ندارم و ا... اگر تو كمك نمي كردي و تو ياريم نمي كردي به اينجا نمي آمدم و اگر تو ستارالعيوبي را بر مي داشتي ميدانم كه هيچ كدام از مردم پيش من نمي آمدند، هيچ بلكه از من فرار مي كردند حتي پدر و مادرم . خدايا به كرمت و مهربانيت ببخش آن گناهانيكه مانع از رسيدن بنده به تو مي شود . الهي العفو...

بر روي قبرم فقط و فقط بنويسيد (امام دوستت دارم و التماس دعا دارم) كه ميدانم بر سر قبرم مي آيد.
ظهر عاشورا ۲۴ /۶/ ۱۳۶۵
سيد احمد پلارك

10 قانون شهيد علمدار

نويد شاهد:شهيد سيدمجتبي علمدار 11دي 1345 در شهرستان ساري متولد شد. شهيد علمدار در سن 17 سالگي به عضويت بسيج درآمد و در اواخر سال 1362به كردستان رفت و در سال 1364 در عمليات والفجر 8 به شدت شيميايي شد و در سال 1375 در اثر عوارض جراحات شيميايي به شهادت رسيد.

 

به گزارش نويد شاهد به نقل از مشرق ،سيدمجتبي براي اولين بار در عمليات كربلاي يك شركت كرد و مدتي پس از آن وارد گردان مسلم بن عقيل در لشكر 25 كربلا شد و تا پايان جنگ در آنجا ماند. او در عمليات كربلاي 4و 5 نيز حضور داشت. در كربلاي 8مجروح شد و مدتي بعد به جبهه بازگشت و در عمليات كربلاي 10 در جبهه شمالي محور سليمانيه- ماووت شركت نمود.
سيدمجتبي علمدار در سال 1366مسئوليت فرماندهي گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقيل- از گردان هاي خط شكن لشكر 25 كربلا- را برعهده گرفت و در عمليات والفجر10 نقش آفريني مؤثري داشت.
شهيد علمدار در سه راهي خرمال، سيدصادق و دجيله در منطقه كردستان عراق رشادت هاي فراواني را از خود نشان داد و از ناحيه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شدت مجروح شد. سيدمجتبي در دي ماه 1364، در عمليات والفجر8، به شدت شيميايي شد.
شهيد علمدار بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عمليات لشكر 25 كربلا در ساري مشغول خدمت شد و علاوه بر اين مسئوليت در واحد تربيت بدني لشكر بعنوان عضو اصلي هيئت رهروان حضرت امام(ره) هم انتخاب شد.
حاج سيدمجتبي علمدار كه مداح اهل بيت هم بود سرانجام در اوايل دي سال 1375 به دليل جراحت شيميايي روانه بيمارستان شد و بعد از يك هفته بي هوشي كامل هنگام اذان مغرب روز 11 دي به شهادت رسيد.
آنچه خواهيد خواند قوانيني است كه سيدمجتبي علمدار براي خود وضع كرد تا با تربيت نفس و روح خويش در مقابل معبودش سربلند و سرافراز حاضر شود.

قانون اول:

بارالها، اعتراف مي كنم از اينكه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نكردم. حداقل روزي ده آيه قرآن را بايد بخوانم. اگر روزي كوتاهي كردم و به هر دليلي نتوانستم اين ده آيه را بخوانم روز بعد بايد حتماً يك جزء كامل بخوانم. (تاريخ اجراء4/5/69)

قانون دوم:

پروردگارا! اعتراف مي كنم از اينكه نمازم را بي معني خواندم و حواسم جاي ديگري بود، در نتيجه دچار شك در نماز شدم. حداقل روزي دو ركعت نماز قضا بايد بخوانم. اگر روزي به هر دليلي نتوانستم اين دو ركعت نماز را بخوانم، روز بعد بايد نماز قضاي يك 24 ساعت (17 ركعت) بخوانم. (تاريخ اجراء
11/5/69)
قانون سوم:

خدايا! اعتراف مي كنم از اينكه مرگ را فراموش كردم و تعهد كردم مواظب اعمالم باشم ولي نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب بايد دو ركعت نماز تقرب بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين دو ركعت را بجا بياورم روز بعد بايد 20ريال صدقه و 8ركعت نماز قضا بجا بياورم. (تاريخ اجراء 26/5/69)

قانون چهارم:

خدايا! اعتراف مي كنم از اينكه شب با ياد تو نخوابيدم و بهر نماز شب هم بيدار نشدم. حداقل در هر هفته بايد دو شب نماز شب بخوانم و بهتر است شب هاي پنجشنبه و شب جمعه باشد. اگر به هر دليلي نتوانستم شبي را بجا بياورم بايد بجاي هر شب 50ريال صدقه و 11ركعت تمام را به جا بياورم. (تاريخ اجراء 16/6/69)

قانون پنجم:

خدايا اعتراف مي كنم از اينكه «خدا مي بيند» را در همه كارهايم دخالت ندادم و براي عزيز كردن خودم كار كردم. حداقل در هر هفته بايد دو صبح زيارت عاشورا و صبح جمعه بايد سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم زيارت عاشورا را بخوانم بايد هفته بعد 4صبح زيارت عاشورا و يك جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه اي نتوانستم سوره الرحمن بخوانم بايد قضاي آن را در اولين فرصت به اضافه 2حزب قرآن بخوانم. (تاريخ اجراء
13/7/69)
قانون ششم:

حداقل بايد در آخرين ركوع و در كليه سجده هاي نمازهاي واجب صلوات بفرستم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را انجام دهم، بايد به ازاي هر صلوات 10 ريال صدقه بدهم و 100صلوات بفرستم. (تاريخ اجراء 18/8/69)

قانون هفتم:

حداقل بايد در هر 24 ساعت 70بار استغفار كنم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدي بايد 300 بار استغفار كنم و باز هم 300 به 600 تبديل مي شود. (تاريخ اجراء
30/9/69)
قانون هشتم:

هر كجا كه نماز را تمام مي خوانم بايد در هفته 2روز را روزه بگيرم، بهتر است كه دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم در هفته بعد به ازاي دو روز 3 روز و به ازاي هر روز 100 ريال صدقه بايد بپردازم. (تاريخ اجراء
19/11/69)
قانون نهم:

در هر روز بايد 5مسئله از احكام حضرت امام(ره) را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم روز بعد بايد 15مسئله بخوانم. (تاريخ اجراء 14/1/70)

قانون دهم:

در هر 24 ساعت بايد 5 بار تسبيح حضرت زهرا(س) براي نماز يوميه و 2بار هم براي نماز قضا بگويم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين فريضه الهي را انجام دهم بايد به ازاي هر يك بار، 3مرتبه اين عمل را تكرار كنم. (تاريخ اجراء 15/3/70)

منبع: مشرق نيوز

توصيه امام خميني(ره) به امام خامنه اي

آنچه در پي مي آيد يكي از خاطرات آيت الله خامنه اي از امام خميني (ره) است كه پايگاه اطلاع رساني دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، آن را در آستانه سالروز رحلت حضرت امام (ره) منتشر مي كند:

 


بهار سال 1365، روزي را كه امام(ره) در بستر بيماري بودند، فراموش نمي كنم. ايشان دچار ناراحتي قلبي شده بودند و تقريباً ده، پانزده روزي در بستر بيماري بودند. در آن زمان من در تهران نبودم. آقاي حاج احمد آقا به من تلفن كردند و گفتند سريعاً به آن جا بياييد؛ فهميدم كه براي امام(ره) مسأله اي رخ داده است. آناً حركت كردم و پس از چند ساعت طي مسير، خود را به تهران رساندم. اولين نفر از مسؤولان كشور بودم كه شايد حدود ده ساعت پس از بروز حادثه، بالاي سر ايشان حاضر شدم.

روزهاي نگران كننده و سختي را گذرانديم. خدمت امام(ره) رفتم و هنگامي كه نزديك تخت ايشان رسيدم، منقلب شدم و نتوانستم خودم را نگهدارم و گريه كردم. ايشان تلطف فرمودند و با محبت نگاه كردند. بعد چند جمله گفتند كه چون كوتاه بود، به ذهنم سپردم؛ بيرون آمدم و آنها را نوشتم.

در آن لحظاتي كه امام(ره) ناراحتي قلبي پيدا كرده بودند، ايشان انتظار و آمادگي براي بروز احتمالي حادثه را داشتند، بنابراين مهمترين حرفي كه در ذهن ايشان بود، قاعدتاً مي بايد در آن لحظه ي حساس به ما مي گفتند. ايشان فرمودند: «قوي باشيد، احساس ضعف نكنيد، به خدا متكي باشيد، «اشدّاء علي الكفّار رحماء بينهم» باشيد، و اگر با هم بوديد، هيچ كس نمي تواند به شما آسيبي برساند». به نظر من، وصيت سي صفحه اي امام(ره) مي تواند در همين چند جمله خلاصه شود.

سخنراني در مراسم بيعت ائمه ي جمعه ي سراسر كشور، 12/4/1368

احیای فرهنگ محبت و مهربانی

پيامبر(ص) در اجراى شفقت و رحمت به بندگان خدا چندان مبالغه مى ‏فرمود كه بارى‏ تعالى او را بدين صفت بارها در قرآن ستود.

اهل‏بيت پيامبر(ص) نيز در اين زمينه بر سيره آن حضرت مشى مى ‏كردند، اما حسين بن على(ع) بنا به ضرورت و نياز زمانه تأكيدى ويژه بر احياى اين سنت داشت و آن را به گونه يك فرهنگ در گستره جامعه خشونت ‏زده مى ‏خواست. اظهار محبت امام تنها منحصر به خويشاوندان و افراد خاندان خويش نبود، بلكه نسبت به ديگران نيز جريان مى ‏يافت، حتى در طول حركت و نهضت عاشورا نيز به گونه‏اى پررنگ ادامه داشت. ماجراى ملاقات آن حضرت با زهير بن قين و صيد كردن دل و جان اين هوادار عثمان به تير محبت و مهر، نمونه‏ اى از عمل به اين سنت حسنه است.

شگفت ‏تر از رويداد ياد شده، مهر ورزى آن حضرت است با حرّ، آن هم در هنگامى كه به
عنوان فرمانده سپاه دشمن در برابر وى به صف ‏آرايى پرداخته است، واقعاً در كجاى تاريخ ديده و شنيده شده كه شخصى دشمن مسلح و ستيزه ‏جوى خويش را كه از تشنگى زائد الوصف در معرض نابودى قرار گرفته سيراب كند؟ و نه تنها كه لشكريان را، بلكه عطش اسبان و چارپايان آنان را نيز به اندك آب ذخيره كاروان فرونشاند! به اين قطعه زيباى تاريخى ‏بنگريد:

«على بن سمعان محاربى مى ‏گويد: من آن روز در لشكر حرّ بودم و ديرتر از ديگران رسيدم، امام چون تشنگى من و اسبم را ديد، فرمود : «راويه» را بخوابان! من مقصود او را نفهميدم، بعد فرمود: اى برادرزاده، شتر آبكش را بخوابان. خوابانيدم. فرمود: از آن آب بنوش! چون آب با فشار بيرون مى ‏ريخت من هر چه كردم، نتوانستم. از اين رو خود به پيش آمد و سر مشك را گرفت و آب در كاسه ريخت مرا و اسبم را سيراب كرد!» [1]

اين رحمت واسعه حسينى بود كه دل دشمن محارب را نرم و وادار به كرنش مى ‏كرد، تا
جايى كه در همان حالت رويايى، مقهور عدالت و ديندارى حسين(ع) مى ‏شود و در نماز بر وى اقتدا مى ‏كند.

چه سعادتمند مردانى كه در ميانه راه مكه و كربلا با آن بزرگوار رو به رو شدند و در برابر درياى بيكران محبت و مهرش حيرت زده تسليم گرديدند. همين پيوند عاطفى بود كه خيلى زود به عشقى سوزان مبدل مى ‏شد، به طورى كه سر از پا نشناخته پروانه‏ وار خود را به شمع وجودش مى‏ سپردند. اوج اين دل‏دادگى در شب و روز عاشورا به زيباترين شكل آن در معرض ديدگان تاريخ نهاده شد:

به محمد بن بشر حضرمى خبر دادند فرزندت در يكى از مرزها دستگير و اسير گرديده. گفت: آنچه براى او و من پيش آمده است را به حساب خدا مى ‏گذارم در حالى كه دوست نداشتم او اسير و من زنده باشم!

امام(ع) نيز در برابر فرمود:

«رحمت خدا بر تو باد از قيد بيعت من آزادى، برو و نسبت به رهايى فرزندت بكوش!»

گفت:

«اگر حيوانات درنده مرا زنده زنده بخورند هرگز از تو جدا نشوم».[2]

پس امام از برد يمانى آورد و به او گفت به فرزند ديگرت كه هم اكنون در نزد توست بده و
به او بگو آنها را هزينه آزادى برادرش كند!
[3]

ديگر ياران نيز در شعله عشق آتشين مى ‏سوختند و احساسات بى ‏شائبه خويش را در عباراتى مشابه اظهار مى‏ داشتند، يكى مى ‏گفت: « دوست دارم هزار بار پى در پى كشته و زنده شوم ولى خداى بزرگ در ازاى آن، جان تو و جوانانت را نجات دهد».

يكى مى ‏گفت:

«اگر هفتاد بار سوزانده و خاكستر شوم و باز زنده گردم باز هم دست از تو بر نمى ‏دارم».[4]

پيوند عاطفى امام و رابطه مهرآميز وى با افراد خاندانش نيز حتى در گرماگرم نبرد مرهمى است بر زخمهاى خشونت ‏زدگان صحراى تفتيده طف و كوير درشتناك خودكامگى و ستم‏ پيشگى. رفتار وى در روز عاشورا با زنان و كودكان آن اندازه لطيف و زيبا است كه نظيرى براى آن نمى ‏توان يافت، براى همين جهت بود كه زينب عليهاسلام در هنگام حركت به سوى كوفه و شام، وقتى سر حسين(ع) روى نيزه در برابرش ديد به اين شعر مترنّم گرديد:

يا اخى قلبك الشقيق علينا ما له قد شقى و صار صليبا.

-----------------

[1]. ارشاد، ص‏224.

[2]. طبقات، (ترجمةالحسين)، تراثنا، ش‏10، ص‏180. تاريخ ابن عساكر ج‏13، ص‏54. تهذيب التهذيب،
ج‏1، ص‏15.

[3]. لهوف، ص‏41.

[4]. تجارب الامم، ج‏4، ص‏69. طبرى، ج‏5، ص‏419. ارشاد، ص‏231.

شصت منهای سه!

 

خاطره اول(قسمت اول)این خاطره در چند قسمت دروب قرار خواهدگرفت.قسمتهارا دنبال کنید

شصت منهای سه(براساس خاطرات برادر بسیجی مصیب عنابستانی از ۸سال دفاع مقدس)


تابستان سال قبل(1365) با اصرار فراوان وخواهش والتماس هاي زياد توانستم پدر ومادرم را قانع كنم وبراي اولين بار در سن 16 سالگي عازم جبهه شوم . راضي كرن پدرم كه خود پاسدار ومردي جهانديده وعاشق امام بود وسالها براي ييروزي انقلاب سختي ومرارت كشيده بود سخت بود اما  وقتي مسئله دفاع از دين وميهن آن هم به فرمان پيرومراد در ميان باشد چه ابراهيم ها كه بايد اسماعيل ها را به مسلخ عشق ببرند.

اما مادرم كه هم زمان سه برادرش ، شوهرش ، دامادش و سه برادر زاده اش درجبهه بودند ومي بايست به رفتن من ومدتي بعد برادرم رضايت مي داد ، راضي كردنش به نظر غير ممكن مي آمد.اماوقتي خبردار شد كه من هم قصد رفتن به جبهه را دارم ، هرچند مي دانستم در دلش آشوبي بر پا شده بود اما آشكارا مي شد فهميد كه تلاش مي كند بر اين آشوب دروني غلبه كند وچه زيبا وزينب گونه صبوري پيشه كرد وگفت:"توهم برومادر، من كه آب از سرم گذشته ، خون شما از خون علي اكبرامام حسين(ع) كه رنگين تر نيست " ؟!

باذوق وشوق فراوان دست وصورتش را بوسيدم وهمان روز از بسيج محل معرفينامه گرفتم وكارهاي اعزام به سرعت انجام شد.

برايم بسيار هيجان انگيز بودكه درآن سن وسال توانسته بودم به جبهه بروم ،انگيزه بسيار بالايي داشتم كه توانستم از پس آموزش 45 روزه قبل از اعزام كه الحق والانصاف براي نوجواني در سن وسال من بسيار سخت وطاقت فرسا بود ، برآيم . اما چون آن سال در هفته اول اعزام ودر يك غافلگيري توسط خمپاره دشمن از ناحيه زانوي پاي راست مجروح شدم ،  شيريني وحلاوت حضور در جبهه خيلي زود به درد ورنج مجروحيت وبستري در بيمارستان وعمل جراحي انجاميد . دوران نقاهت 100روز طول كشيد ودر اين مدت پاي راستم كاملا در گچ بود ومن عملا زمين گير شده بودم. هرچند اين مجروحيت در آن ايام افتخار حضور در جبهه ونبرد با دشمن را ازمن گرفت واكنون پس از گذشت 20 سال هنوز آزارم مي دهد ،‌اما هم در آن دوران وهم در اين مقطع زماني معتقد بوده وهستم كه هر چه از جانب خداوند مقدر شده باشد زيباست وما صرفاٌ ماموريم به اداي تكليف .

 پس از بهبودي نسبي وگذراندن چند مرحله فيزيوتراپي هنگامي كه قادر به راه رفتن شدم سال دوم دوره هنرستان را شروع شده بود.درراستاي درس خواندن هرچند به عنوان مسئول انجمن اسلامي هنرستان نقش زيادي در تبليغات جنگ واعزام نيرو به جبهه داشتم  اما هيچ كدام مرا راضي نمي كرد ، مدام فكر جبهه واينكه نمي توانستم آنجا باشم آزارم مي داد .

 همه اينها انگيزه اي شده بود تا با جديت دروس سخت هنرستان را بخوانم چون مي دانستم اگر تجديد بياورم راضي كردن پدر و مادرم براي رفتن به جبهه شايد غير ممكن باشد. آن سال در خردادماه قبول شدم.با گذشت نزديك به 10ماه از مجروحيتم تقريبا بهبودي ام كامل شده بود .به محض انجام امتحانات به همراه محمد(از دوستان وبسيجيان محل) فرم اعزام پر كرديم واز طريق منطقه مالك اشتر سپاه مشهد به لشكر ويژه شهدا اعزام شديم ، از آنجا به تيپ ذوالفقار معرفي شديم.

 كارگزيني  تيپ ذوالفقارما دو نفر را به واحد خمپاره 60 كه توسط برادر غمديده فرماندهي مي شد معرفي كرد. در بدو ورود به واحد خمپاره 60 طبق روال معمول ، بچه هاي قديمي تر دور و برمان را گرفتند وبا صحبتها وشوخيها يشان سعي مي كردند زياد دلتنگي نكنيم وزودتر وبهتر با شرايط جديد كنار بياييم.

با مشخص شدن اتاق وتخت، مستقرشديم . از واحد خمپاره 60 جهت گرفتن لباس نظامي به تداركات تيپ (ذوالفقار)معرفي شديم، لباس گرفتيم،اندازه كرديم وپوشيديم.

هرچند در آموزشهاي عمومي اعزام به جبهه (مبحث سلاح شناسي) آموزش خمپاره ها هم وجود داشت اما براي آشنايي تخصصي تر با خمپاره 60 يك دوره آموزش براي ما چند نفر تازه وارد برگزار شد كه سه روز طول كشيد . در اين مدت نحوه كاربا انواع خمپاره بخصوص خمپاره 60  را فرا گرفتيم.

ما در مقطع زماني بعد از عمليات كربلاي 2 به منطقه رسيده بوديم . عراقيها تلاش مي كردندبه تلافي شكستي كه از رزمندگان اسلام در اين عمليات متحمل شده بودند ، مواضعي را از ايران باز پس گيرند يا خساراتي را به ايرانيان وارد كنند، به اين منظورجهت استراحت دادن به رزمندگاني كه خط شكن بودند وچندروزي را هم در حال پدافندي سپري كرده بودند قرارشد ما را به عنوان پشتيبان وجايگزين به جاي آنان اعزام شويم ولي طوري كه جاسوسان دشمن بويي نبرند واعزام ما به خط نا محسوس ومخفيانه باشد ،به اين منظور يك كاميون مخصوص حمل گوسفند كه لبه هاي چوبي بلندي داشت وروي آن را با چادر برزنتي كاملا پوشانده بودند شبانه به محل تيپ آمد .گروهان را به آن سوار شده وبه سوي خط حركت كرديم.

ادامه نوشته

روز شمار هفته اول جنگ

در ساعت 12 به وقت بغداد مركز فرماندهي جنگ در عراق دستور پرواز 192 بمب افكن و جنگنده را براي حمله به فرودگاه هاي ايران صادر كرد. بيست دقيقه بعد، صدام حسين در حالي كه يك چفيه قرمزرنگ به سر داشت و نوار فشنگ به دور كمر بسته بود ، وارد اتاق عمليات شد. عدنان خيرالله وزير دفاع عراق در گزارشي به او اعلام كرد: سرور من، جوانها بيست دقيقه قبل پرواز كردند.

صدام پاسخ داد: نيم ساعت بعد كمر ايران را خواهند شكست.

به اين ترتيب، با ورود هواپيماها به داخل مرزهاي ايران، جنگ هشت ساله آغاز شد. از ظهربه بعد، مراكز و پايگاه هاي هوايي ايران به طور غافلگيرانه اي مورد حمله قرار گرفتند كه عبارت بودند از:

اهواز: در ساعت 45/13 ميگ هاي عراقي باند  فرودگاه، سيلو، ماكرويو و ... را بمباران كردند.

كرمانشاه: در ساعت 50/13 فرودگاه و حوالي آن بمباران شد.

بوشهر: در ساعت 55/13 ميگ هاي عراقي فرودگاه بوشهر را مورد حمله قرار دادند.

دزفول: در ساعت 14 باند پايگاه چهارم شكاري بمباران شد.

تهران: در ساعت 20/14 چهار فروند ميگ عراقي به فرودگاه مهر آباد و پايگاه يك شكاري حمله كردند كه باند پايگاه و شش هواپيماي نظامي مورد اصابت بمب قرار گرفت.

سنندج: در ساعت 30/14 فرودگاه، سپاه و چند نقطه از شهر بمباران شد.

همدان: هواپيماهاي عراقي، پايگاه هوايي نوژه را بمباران كردند كه به قسمتي از باند و انبار خساراتي وارد شد.

تبريز: پايگاه شكاري، پالايشگاه و نيروگاه برق تبريز بمباران شد.

اصفهان: كوه هاي اطراف ذوب آهن اصفهان توسط هواپيماهاي عراقي بمباران شد.

نيروهاي دشمن كه در پشت مرزها آماده شده بودند از عصر اين روز حمله خود را به ايران آغاز كردند. بعد از ظهر حجم وسيع آتش دشمن بر روي شهر خرمشهر شروع شد و بسياري از مردم را به خاك و خون كشيد. گزارش ها حاكي است كه همه پاسگاه هاي مرزي زير آتش عراق قرار گرفته و درخواست كمك از تمامي نقاط مرزي به مراكز نظامي بالاتر ارسال شده است.

آيت الله خامنه اي نماينده امام در ارتش در پيام راديويي اعلام كرد: دولت دست نشانده و مزدور عراق تجاوز هوايي را به حريم جمهوري اسلامي ايران آغازكرد و به چند پايگاه هوايي حمله نموده است. ما تاكنون نخواسته بوديم حمله كنيم اما ارتش جمهوري اسلامي تجاوز اين بعثي هاي دست نشانده را تحمل نمي كند و درس تلخي به صدام خواهد داد.

ادامه نوشته

عیار بالای گنج مقدس

انتقال پيام شهدا به نسل چهارم انقلاب از طريق زبان "هنر" ممكن است. * * * * * * * * خداوند لطف ويژه اي به سرزمين هاي مقدس راهيان نور دارند.

خاطرات جنگ گنجينه تمام نشدني براي آيندگان است. (مقام معظم رهبري

دفاع مقدس!

بروی صفحه دلم نوشته بود یک شهید!

                                          برای خاطر خدا شما ادامه دهید!