خاطره تبلیغی
دعاکردم برای شفا دعوت شدم برای كفن ودفن:
روز دوم محرم بود، ازمجلس توسل وروضه خواني تازه برگشته بودم ؛هنوز ننشسته بودم درب محل استراحتم به صدادرآمد ،جلودر حاضر شدم ديدم پسر نوجواني خيس عرق وبانفسهاي به شمارش افتاده كنار ديوار ايستاده ،تامنو ديد سلامي بريده بريده كرد ودر حالي كه بغض گلوشو گرفته بود گفت :حاج آقا بابام حالش خيلي بده ،منو فرستادند تا شمارو ببرم بالاي سرم بابام دعا كنيد وقرآن بخوانيد تا ان شاالله به بركت دعاي شما ونفس حق شما بابام شفا پيدا كنه وخوب بشه.
اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا