خاطره تبلیغی

دعاکردم برای شفا دعوت شدم برای كفن ودفن:

روز دوم محرم بود، ازمجلس توسل وروضه خواني تازه برگشته بودم ؛هنوز ننشسته بودم درب محل استراحتم به صدادرآمد ،جلودر حاضر شدم ديدم پسر نوجواني  خيس عرق وبانفسهاي به شمارش افتاده كنار ديوار ايستاده ،تامنو ديد سلامي بريده بريده كرد ودر حالي كه بغض گلوشو گرفته بود گفت :حاج آقا بابام حالش خيلي بده ،منو فرستادند تا شمارو ببرم بالاي سرم بابام دعا كنيد وقرآن بخوانيد تا ان شاالله به بركت دعاي شما ونفس حق شما بابام شفا پيدا كنه وخوب بشه.

ادامه نوشته

دستت در د نکنه خوب حالمونو بهم زدی:

ایام محرم بود، منبر تازه تمام شده بود ودر حال ترک مسجد بودیم ،عده از پامنبریها منو همراهی میکردند،در همین حین پیرمرد باصفایی که معلوم بود از محبین اهل بیت (ع) میباشد، خودش رو به من رساند، بعداز مصافحه وآرزوی قبولی عزاداری درمقام تعریف از بنده برآمدوبااخلاص هرچه تمام تر گفت :حاج آقا دستت درد نکنه عجب روضه ای خوندی،خوب حالمون رو بهم زدی !باور بفرمایید تابحال اینطوری حالمون بهم نخورده بود؛ مانده بودم دارد تعریف میکند یاگلایه ؟! که ادامه :

 خدامادرت روبیامرزدوپدرت رارحمت کند وبه نفست سوز حسینی بدهد،گریه برای امام حسین(ع) حال آدم وعوض میکنه واحساس میکنه رضایت خدارو جلب کرده.

متوجه شدم که پیرمرد منظورش واقعا تعریف وتشکر بوده نه چیز دیگری ؛ولی بااین کلمات منظورش رو بیان کرده.(صادق دانشمند)

ادامه نوشته

خاطره تبلیغی!

دوغ برنج:

ماه مبارک رمضان بود ،یک روز سخت اما شیرین روپشت سر گذاشتم،محل اسکان پاسگاه نیروی انتظامی بودفقط  بعضی از روزها به دعوت بعضی از اهالی برای افطار دعوت می شدیم ؛اون روزبادعوت قبلی روستای همسایه( یعنی روستای تبر)به همراه یکی از بزرگان روستای محل تبلیغ عازم ان روستا شدیم.

کمی از اذان مغرب گذشته بود که به خانه یکی از معتمدین آن روستارسیدیم ،سفره افطار آماده شده بود اونهم باغذای مورد علاقه من (یعنی شیر برنج )که در این ماه از آن بی بهره بودم.

بدون معطلی و با اولین تعارف به طرف ظرف غذا حمله کردم؛قاشق اول، قاشق دوم، هنوز قاشق سوم به داهانم نرسیده بودکه ازهوش رفتم ودر کنار سفره ولو شدم .

چند دقیقه که گذشت به حال امدم ،خودم رودر جمعیتی که دورم حلقه زده بودند یافتم ، صاحب خانه ظرف مربی به دست درکنارم نشسته بود آرام ازمن پرسید :حالت بهتره ؟! جواب دادم :الحمدلله!فقط کمی سرم گیج میره؛صاحب خانه ادامه داد :آره غذابهتون نساخت ،پرسیدم: آخه این چه شیر برنجی بود ؟ توضیح لازم نبود تازه فهمیدم آنچه بنده میل کردم دوغ برنج بوده نه شیربرنج مورد علاقه من! حالا قدر غذاهای افطار وسحر سربازهای پاسگاه رو فهمیدم .(صادق دانشمند)

خاطره تبلیغی

برسپاه دانش لعنت!

طبق سنت خیلی از مساجددر ایام محرم وقتی یکی از نوحه خوانها میخواست میکروفن رو تحویل بگیره ابتداء میگفت بریزید وسپاهش لعنت ! مردم هم میگفتند :بیش باد!

اوایل انقلاب بود؛ ماه محرم وبازار گرم نوحه خوانی وسینه زنی وعزاداری ؛

 یکی از نوحه خوانها میکروفن روبدست گرفت وآماده نوحه خوانی شد واینجوری آغاز کرد؛بریزید وسپاه دانش لعنت !همه مردم ساکت شدند، مونده بودند چی بگن ،خودنوحه خون هم باچشمای گشاد شده به مردم خیره شده بود؛آخه سپاه دانش نام گروهی بود که اول انقلاب   در سطح شهر وروستا به فعالیتهای آموزشی وپرورشی می پرداخت ؛نامی جدید وآشنایی برای مردم بود .

عده سکوت کردند ،عده باهم حرف می زدند،بالاخره یک نفر فضای حاکم بر مجلس روبا یک فریاد عوض کرد :محمدیاش صلوات!

ملاقات بی نظیر بوتو بارهبر

 


خانم بی نظیر بوتو که خدمت مقام عظیم الشان ولایت آمده بود، ما نسبت به حجاب ایشان ایراد گرفتیم و حتی چادری برایشان پیدا کردیم و ایشان چادر به سر به خدمت آقا رسید.. آقا از همان اول در مقام نصیحت بر آمدند و فرمودند: دخترم تو فرزند اسلام هستی، تو فرزند امیر المؤمنینی، تو فرزند اهل بیتی، تو فرزند قرآنی، تو مسلمانی، تو شیعه هستی.. همین طور آقا ادامه دادند و کاری کردند که خانم بی نظیر بوتو شروع به گریه و زاری کرد و در حالی که گریه می کرد، می گفت: یک خواهش دارم و آن این است که روز قیامت مرا شفاعت کنید.. آقا بلافاصله فرمودند: شفاعت مخصوص محمد (ص) و آل محمد (ص) است.. بهترین شفاعت این است که مشی و مرامتان را با اهل بیت هماهنگ کنید از دین خودتان که مسلمانید، دست بر ندارید و از لباس دین خارج نشوید.

حجةالاسلام موسوی کاشانی (اعضای بیت-تهران

گفتاری که رفتارشد

-

شب عاشورا طبق برنامه هرشب در ایام محرم بعداز مراسم سینه زنی نوبت منبر بنده شد، سخنرانی وروضه مفصلی ارائه دادم، حالا وقت  دعاهای پایانی بود، ازمردم خواستم دستهای خودشون را بالا ببرندتاآمین گوی دعاهاباشند؛شروع نمودم به دعاکردن وناخودآگاه این دعابه زبانم جاری شدکه ((خدایا به اموات ما طول عمر باعزت عنایت بفرما!)) از اونجایکه شب عاشورا بود و مردم در حس وحال وبودند همه باصدای بلند واز ته دل فریاد زدند «آمین» ؛خودم خشکم زد همه دعاها یادم رفت،چشمام یه جا خیره شده بود،نمی دونستم گریه کنم یا بخندم ،همه منتظر بودن ادامه دعاروبگم که بایک صلوات دعاروتمام کردم .

(این هم نتیجه مزاحهای طول روز، تازه فهمیدم چرا مرحوم فلسفی در همه حال سعی میکرد ه فصیح وبلیغ حرف بزنه وازکلام اضافی پرهیز میکرده حتی در کلام روزه مره خودش فن خطابه رو لحاظ میکرده).(صادق دانشمند

درباره تبلیغ

به نام خدا

 

در هرکاری بعداز کسب معارف مربوطه مهارتها تاثیربسزایی در بهتر اجراشدن آنها دارند وبعضی ازامورهمانند تبلیغ بالغ بر70%مهارتهای تبلیغ حرف اول رادر اجراوپیاده کردن امر دین میزنندتا صرف دانستن پاره از معارف تحصیل شده .

ادامه نوشته

خاک قندبرسرما

1-  خاک قند برسرما:

حضور یک عده نوجون که در انتهای هیت مشغول سینه زنی بودن نظرم رو جلب کرد جلوتر رفتم ودرکنارآنهامشغول سینه زنی شدم ...

ادامه نوشته

به یاد مادرمهربان

1-  اولین روضه برای مادر:

بادعای مادر وحمایتهای همه جانبه اش بالاخره وارد دنیای طلبگی شدم واولین ماه طلبگی روسپری کردم وعازم شهرستان شدم...

ادامه نوشته

خاطره وتجربه تبلیغی

1-  بک یامحمد بک یا محمد...

قبل از اجرای هر برنامه حتما آمادگی لازم راپیدانموده بعد وارد اجرا بشویدولو برنامه کوچک باشد.

ادامه نوشته

کاروان پیاده

5-کاروان پیاده:از جمله تجربه های خوب تبلیغ ،ارتباط دوستانه ،دلسوزانه وصمیمی باجوانان بود که بنده  سعی دراین  مهم نمودم که نتیجه این ارتباط ،تشویق وجذب جوانان به نماز جماعت وبرگزار ی جلسات پرسش وپاسخ گردید ودر ادامه باهمت همین جوانان کاروان پیاده روی به حرم رضوی در روز چهل وهشتم تشکیل گردید که خیل عظیمی از محبین آقا امام رضا(ع)با پای پیاده صدها کیلومتر را هرسال طی می کنند وتوشه معنوی می گیرند . محمد عزتی-خراسان شمالی

4- تبلیغ غیرمستقیم : برای تبلیغ  به منطقه ای رفتم که شیعه وسنی سکونت داشتند،  تابستان بود -اوقات فراغت  وآزادی بچه ها وگرفتاری کاری والدین ،منم از فرصت استفاده کردم وتمام بچه ها رو جمع کردم مسجد وبدون اینکه اعلام کنم که این مطالب از کدام دین ومذهب می باشد خیلی از عقاید مربوط به تشیعه را در قالبهای مختلف(شعر-سرود نقاشی نماز شیعه-احکام-معماهای تاریخی و..) به آنها آموزش دادم ؛همه استقبال کردندوخوب یاد گرفتند آخر تابستان همه بچه ها بااهل بیت  (ع)آشنا شدند ومحبت اهل بیت در دل آنها کاشته شد واین یکی از بهترین خاطرات بنده بود  . شیرعلی صدقی-خراسان شمالی