فرماندهان به ما گفته بودند كه نبايد كوچكترين صدايي از داخل به بيرون درز كند ويا نبايد از لابلاي چادر به بيرون سرك بكشيم.

باچادري كه روي كاميون كشيده بودند تحمل بوي بد داخل آن بسيار سخت شده بود ولي حدود 6ساعت را درآن وضعيت سپري كرديم تا به مقر شهيد كتابي (در حوالي شهرروانسر ايران و ماؤوت عراق) رسيدسم . دو روز در اين مقرمانديم تا شرايط براي حضور ما در خط فراهم شود.(؟)

 در اين دو روز دو حادثه غم انگيز رخ داد: اولي غرق شدن يك بسيجي در رودخانه بود كه در حال شنا به علت شدت زياد آب بين دوسنگ بزرگ گير افتاده ونتوانسته بود خودش را نجات دهد . در حادثه دوم، يك قبضه تير بار چهار لول ضد هواي ايران كه دونفر بسيجي آن را هدايت مي كردند توسط هواپيماهاي عراقي مورد اصابت قرار گرفت كه حتي ذره اي از جنازه آنها هم پيدانشد.

هرچند مقر شهيد كتابي گاه و بيگاه از سوي هواپيما هاي عراقي مورد حمله قرار مي گرفت اما منطقه اي جنگلي و خوش آب وهوابود كه اين دو روز را بسيار خاطره انگيز كرده بود .

صبح روز سوم گروهان ما با چند دستگاه تويوتا عازم خط شديم. درپايين تپه اي از ماشين ها پياده شده وبه ستون يك شروع كرديم به بالا رفتن از شيب تپه . چپ و راست مسير پر بود از جنازه هاي متعفن، وبوگرفته عراقي كه چند روز در زير نور خورشيد مانده وبو گرفته بود .در بخشي از مسير مجبور شديم از كانالي عبور كنيم كه كف آن پر بود از جنازه هاي سربازان عراقي . صحنه غم انگيز ودر عين حال جالبي هم اتفاق افتادوآ ن اينكه يك عراقي طوري كشته شده بود كه با شكم روي لبه سنگر افتاده بودو باسنش رو به بيرون تپه بود ،بعضي بچه ها كه شوخ طبعي شان گل كرده بود مي گفتند:" بچه ها مواظب خمپاره دشمن باشيد!"

بعد از چند ساعت راه پيمايي در پيچ وخم تپه ها ، به تپه اي رسيديم كه مشرف بود به شهر ماؤوت عراق¯ وجالب اينكه اين تپه كاملا خالي بودو هيچ نيرويي در آن مستقر نبود وعراقي ها به گمان اينكه در آنجا نيرو مستقر است جرات نمي كردند به آن تپه نزديك شوند.

گروهان60نفره ما درآن تپه كه حالت يال اسبي داشت مستقر شديم. ساعت حدود 4 عصر بود كه استقرارگروهان به پايان رسيد. خمپاره60 ميليمتري همراهان را در گودال نزديك سنگر نصب كرديم . چهار نفرخدمه خمپاره در يك سنگر تقريبا 5/1*5/1 كمي استراحت كرديم.ساعتي بعد فرمانده خط از ما خواستند از پايين تپه مهمات خمپاره بياوريم . راه افتاديم ، به پشت تپه كه رسيديم قاطرهاي بسيار قوي وتنومندي ديدم كه اهدايي مردم وروستاييان به جبهه بود، آنها را سوار شديم و به پايين تپه رفتيم. هر قاطر را چند جعبه مهمات بار مي زديم وبه بالاي تپه مي آورديم. اين كار تا حدود ساعت 8 شب ادامه داشت .  ساعتي هم وقت صرف كرديم وبا خاك وگوني سنگر استراحتمان را امن تر كرديم.

پس از شام وكمي شوخي كردن وسربه سر هم گذاشتن قرار شد چهار نفري كه باهم بوديم يك نفر به نوبت پست بدهدو بقيه بخوابند.

ساعت حدود 2 نيمه شب بود ومن تازه پستم تمام شده بود وآماده مي شدم كه بخوابم چنان سكوتي بر منطقه حكم فرما بود كه صداي مگس در حال پروازهم شنيدمي شد ، فقط صداي باد و برخورد آن باشاخ وبرگ درختان به گوش مي رسيد كه.....؟

ناگهان اين سكوت وهم انگيز را صداي خمپاره وفشنگ ،توپ و تانك و..... شكست و ازهر سمتي باران گلوله روي سرمان باريدن گرفت .آن تپه مورد تهاجم 3گردان (اين را بعدا فهميديم)از نيروهاي دشمن واقع شده بود.



¯ - احتمالاًنام‌آن‌تپه‌گولان‌باشد.