جایی که عقاب پربریزد
برادر حق نبود ....انصاف نبود اینگونه رها شوی ...انصاف نبود حسرت دیدن خانواده بر دلت بماند ....انصاف نبود که نامت را روانی بگذارند ..... انصاف نبود تنها و مجرد بمانی....انصاف نبود که رها شوی ...تنها بمانی ....سهم تو از ما چیست ؟ سهم ما از تو ؟
میخواهم با دیدنت گریه کنم اما اشکهایم هم مبهوت مردانگیت شده اند و شوکه....آخر ای مرد برخیز که محتاج توایم .....دیروز محتاجت بودیم ....امروز هم محتاجت هستیم .....برای همیشه تاریخمان محتاجت هستیم....برخیز مرد ...نگریز از ما .... قسم بر سرخی خون همرزمان شهیدت که ناسپاس نیستیم ....بگذار اختلاس کنند و در آرامشی که ناشی از ناآرامی توست غرق شوند ....اما اما اما
ما ما ما ما ما میخواهیم بسوزیم .....برادر میخواهم بسوزم چون تو را رنجور میبینم.... شاید مرا برای سوختن انتخاب کرده اند .....
میدانی مردترین مرد؟ تکیه گاهت کجاست و سو سوی امیدت؟ ملجأ و پناهت؟
میدانم که میدانی، آن ماه زیبا
آن که بیش از ما دوستت دارد، آن که بیش از ما دوستش داری
چون او را داری بر تمام نامردیهای دیگران لبخند میزنی
اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا