برگی از دفتر شعر مریم حیدرزادهکاش وقتی زندگی فرصت دهدگاهی از پروانهها یادی کنیمکاش بخشی از زمان خویش راوقف قسمت کردن شادی کنیمکاش وقتی آسمان بارانی استاز زلال چشمهایش تر شویمکاش دلتنگ شقایقها شویمبه نگاه سُرخشان عادت کنیمکاش شب وقتی که تنها میشویمبا خدای یاسها خلوت کنیمکاش گاهی در مسیر زندگیباری از دوش نگاهی کم کنیمفاصلههای میان خویش رابا خطوط دوستی مبهم کنیمکاش مثل آب، مثل چشمه سارگونه نیلوفری را تر کنیمما همه روزی از اینجا میرویمکاش این پرواز را باور کنیمکاش با حرفی که چندان سبز نیستقلبهای نقرهای را نشکنیمکاش هر شب با دو جرعه نور ماهچشمهای خفته را رنگی زنیمکاش بین ساکنان شهر عشقردپای خویش را پیدا کنیمکاش رسم دوستی را سادهترمهربانتر، آسمانیتر کنیمکاش اشکی قلبمان را بشکندبا نگاه خستهای ویران شویمکاش وقتی آرزویی میکنیماز دل شفافمان هم رد شودمرغ آمین هم از آنجا بگذردحرفهای قلبمان را بشنود