كوچكترين شهيد رزمنده
فكر ميكنم مگر نوجوان 12-13 سالهاز مرگ و شهادت چه تصويري دارد كه آرزوي آن را دارد. و باز صالحي مي گفت كه هر بار او را به بهانه اي از خرمشهر بيرون مي برديم تا سالم بماند باز غافل كه ميشديم مي ديديم به خرمشهر برگشته و در مسجدجامع مشغول كمك است.
آن نوجوان 12-13ساله ساله، آن روز، به وظيفه اش عمل كرد. وظيفه اش بود كه درس و مدرسه را رها كند و از شهرش دفاع كند. بيا فكر كنيم ببينيم امروز كه صلح و صفاست و جنگي در كار نيست وظيفة ما چيست؟ اصلاً به وظيفه مون عمل مي كنيم يا نه؟ - مي خواهم وصيت كنم. هر لحظه در انتظار شهادت هستم. پيام من به پدر و مادرها اين است كه بچه هاي خود را لوس و ننر و ترسو بار نياورند. از بچه ها مي خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نكنند. به خدا توكل كنند. پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بياورند. همين. حرف ديگري ندارم. [بهنام محمدي]
در تاريخ 12/11/1345، در محلۀ كوت شيخ خرمشهر به دنيا آمد.. از همان دوران كودكي با سختي ها و دشوار ي هاي زندگي آشنا شد و همين امر موجب گرديد تا براي مبارزات عالي و ارزشمند در عرصة زندگي آمادگي بيشتر بدست آورد. عليرغم همة سختي ها با كار و فعاليت و حرفه آموزي انس يافت و كارهايي همچون خياطي، تعمير ماشين و تعمير راديو تلويزيون را فرا گرفت. بهنام پس از انقلاب در تعميرگاه سپاه پاسداران به عنوان شاگرد مكانيك مشغول به همكاري و فعاليت شد و در جريان دفاع مقدس و هجوم دشمن به خرمشهر، راه مبارزه و مقابله با متجاوزان را در پيش گرفت. او با همان جسم كوچك اما روح بزرگ و دل دريايي اش به قلب دشمن ميزد و با وجود مخالفت مسئولين وفرماندهان جنگ، خود را به صف اول نبرد مي رساند تا از شهر و ديار خود دفاع كند. چند بار نيز به اسارت دشمن درآمد اما هر بار با توسل به شيو ه اي از دست آنان گريخت و باز به نبرد و دفاع پرداخت. آن مبارز شجاع و پرتلاش، همچنين كار رساندن مهمات به ساير رزمندگان اسلام را نيز انجام ميداد و گاه آنقدر نارنجك و فشنگ به بند حمايل و فانسقه خود آويزان مي نمود كه به سختي اين سو و آن سو مي رفت. حضورش به ديگر رزمندگان روحيه مي داد و تلاش بي امان و بي وقفه اش عرصه را بر دشمن تنگ مي كرد. بهنام محمدي، نوجوان 13 ساله خرمشهري عاقبت بر اثر اصابت تركش خمپاره به سر و سينه در خرمشهر به شهادت رسيد. مادرش ميگويد: روز دوم يا سوم مهر بود آمد خانه و به من گفت مرا غسل شهادت بده ولي من گفتم غسل شهادت نمي دانم چطور است خودت غسل ترتيبي را انجام بده و بگو خدايا غسل شهادت مينمايم. بعد از غسل كردن نماز خواند و از من خداحافظي كرد و رفت.
اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا