خاطره از حرم حضرت معصومه(س)
به نام خدا
«السلام و عليك يا فاطمه معصومه(س)»
سه سال بيشتر نداشتم همراه پدر و مادرم به حرم حضرت معصومه (ع) رفتم اولش فكر مي كردم حرم يك جاييكه تاب وسرسره داره ولي وقتي به آنجا رفتم ديدم يك خونه بزرگه پر كبوترهاي رنگارنگ فكركردم حرم يعني همين -پدرم را ديدم كه ايستاده به كبوترها سلام ميكند وبه آنها احترام ميگذارد ودر مقابل آنها دست بر سينه ايستاده ،كبوترها پرواز كردند وبه آسمان رفتند ولي پدرم هنوز دست بر سينه ايستاده بود گفتم :بابا كبوترها رفتند دستت رو بنداز پدرم با مهرباني جواب داد:به حضرت معصومه سلام ميدادم نه كبوترها پسرم! گفتم : معصومه كيه؟ فكر ميكردم يكي از اون آدمهايي كه تو اون حياط بزرگ دارند مياند وميرند به پدر نگاهي كردم ديدم قطرات اشك از چشمانش دارد ميريزد گفتم بابا چرا گريه ميكني معصومه اذيتت كرده ؟آره ؟پدرم در حالي كه منو در بغل گرفته بود جواب داد نه پسرم حضرت معصومه يكي از بهترين خانومهاي روي زمينه اون دختر امام موسي كاظم وخواهر امام رضاست اون من وتورو خيلي دوست داره اون خانم مهربونيه ،فقط يكم دلم براش تنگ شده بود.
پدرم داشت توضيح ميداد ومن در حالي كه چشمام به گنبد زرد وطلايي حضرت معصومه بود آرام آرام خوابم برد وسرم رو روشونه پدرم گذاشتم وباياد حضرت معصومه به خواب عميق فرورفتم.
محمد حسين دانشمند كلاس چهارم مدرسه قدس شهرستان بجنورد
اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا